به نام خدا
دگرگونی اسطورۀ رستم در شاهنامه
آیا دستان که در شاهنامه لقب یا نام پدر رستم است می تواند صفت خود رستم باشد که پس از شکست اسطوره در شکل تازه ای پدر اوو از نو زنده شده است؟
با توجه به ویژگیهایی که در مورد شخصیتهای شاهنامه از قبیل سام و نریمان و مرداس و ضحاک در متون دیگر به وجود آمده است، این سوال مطرح می گردد:« وقتی که سام و نریمان که در شاهنامه، در شکل پدر بزرگ و جد رستم پدیدار شده اند در واقع هیچ ارتباط پدر و پسری با رستم ندارند و از طرف دیگر، مرداس، جد مادری رستم، نیز در واقع صفت ضحاک بوده ایت و رابطۀ نَسَبی بین آنها بر قرار نیست؛ آیا دستان نیز که در شاهنامه کنیۀ زال، پدر رستم است، می تواند در اصل، صفت رستم باشد که بعدها به دنیال شکست اسط.ره، در شکل پدر رستم بروز کرده است؟» این مطلب در اصل عنوان مقاله ای است از آقای محمود رضایی دشت ارژنه که با الهام از ایشان آن را بر رسی می کنبم. آنچه بیان می کنیم در اصل خلاصه و برداشت هایی است که از این مقاله به دست آورده، و آن را به شرح و تفصیل بیان خواهیم کرد.
آقای مهرداد بهار در کتاب « از اسطوره تا تاریخ، می گویند:« پهلوانان اساطیری ایران مانند گرشاسب، رستم، اسفندیار و شاهانی چون فریدون، ملهم از الگوی کهن خدای پهلوانی هند و ایرانی، به نام « ایندرا» هستند که انعکاس جامعۀ دامدار شکارچی است.»( از اسطوره تا تاریخ، مهرداد بهار، 1384، تهران، چشمه، ص38، به نقل از محمد رضایی دشت ارژنه) از این عبارت آقای بهار می توان اینگونه برداشت کرد که در الگوی کهن خدای پهلوانی هند و ایرانی، پهلوانی به نام ایندرا ویژگی هایی داشته است که بعدها بر اساس مهاجرت، این اسطوره رنگ جغرافیایی و عاقلانه و منطقی تری یافته است و در جامعۀ ایرانی به نام پهلوانی چون گرشاسب و بعدها رستم در آمده است.
یکی از دلایلی که نام رستم در متون پهلوی و اوستا کم رنگ است این است که:« رستم بدون تردید شخصیتی است متعلق به عصر بعد از اوستا و متعلق به سیستان، که بن مایه های اصلی داستان رستم و پدرش زال را باید در فرهنگ بودایی- هندوی کوشانی جستجو کرد.» (مهرداد بهار، جستاری چند در فرهنگ ایران، 1374، تهران، فکر روز، 114، به نقل از محمود رضایی دشت ارژنه)
در اوستا نام اجداد رستم چگونه ذکر شده است؟ « در اوستا یکی از خاندان های بزرگ، خاندان سام است که «ثریتَ» (Thrita) و « کِرِساسپَ (Keresâspa) از افراد آن اند. نام این خاندان در سینای نهم، فقرۀ 1 و فروردین یشت، فقرۀ 62 و جند مورد دیگر آمده است و ثریتَ پدر کرساسپ از آحاد آن دانسته شده، کلمۀ سام در اوستا به شکل سامَ (Sâma) آمده و نام خاندانی است نه نام کسی. اما در روایات پهلوانی نام دو تن از دلیران سیستان است یکی « اثرط» که در شاهنامه به صورت«شم» می بینیم و باید اصل آن سام باشد و دیگر نوادۀ کرشاسب و پدر زال» ( حماسه سرایی در ایان، ذبیح الله ضفا، چاپ چهارم، 1363، تهران، امیر کبیر، ص 556- 555)
« ار خاندان سام در اوستا سه تن ذکر شده اند. نخست اثرط، دوم کرساسپَ سوم، اوروخش. کرساسپو اوروخش برادر بوده اند و یکی از آرزوهای گرشاسب گرفتن انتقام وی بود. نام اور وخش برادر گرشاسب در داستان های ملی ما، فراموش شده اما از اثرط و گرشاسب چندین بار یاد شده و خاصه از گرشاسب به تفصیل سخن رفته است.» (همان،556)
«از دو پسر اثرط کرساسپَ ( دارندۀ اسب لاغر)در ادبیات پهلوی و فارسی از مشاهیر پهلوانان ایران است. در اوستا نام این پهلوان چند بار آمده است( یسنای نهم فقرۀ 11، یشت نوزدهم، فقرۀ 38- 44، یشت 5، فقرۀ 37) و او پسر ثریتَ از خاندان سام و موصوف است به «گئسو»(= گیسودار) و « گَذَرَوَ» (= گَزَروَر= Gadhawara)و « نئَیرِ مَنَو(Nairemanava» یعنی دلیر و پهلوان. از صفت نخستین یعنی گیسو دار یا صاحب موی مجعد در حماسۀ ملس ما اثری نیست. اما از دو صفت دیگر، صفت گرزور در شاهنامه چند بار به تعریض برایگرشاسب و سام ذکر شده و سلاح معمول گرشاسب و سام در شاهنامه و گرشاسب نامه گرز است. گرشاسب، شیرویه، پهلوان بزرگ لشکر سلم وتور را با گرزۀ گاو روی از پا در می آورد و سام اغلب در شاهنامه صاحب گرز یک زخم، و یک زخم، به صورت صفت است. صفت دیگر گرشاسب یعنی؛ نئیر منو در ادبیات فارسی به نریمان تبدیل شده است و پسر گرشاسب شده است. با این تفاصیل باید گفت: سام نام خانوادگی گرشاسب و گرشاسب نام شخص و نریمان صفت گرشاسب است که به نام شخص در آمده است» و پسر گرشاسب شده است(همان، 557-558)
در اوستا راجع به گرشاسب از خاندان سام، اینچنین آمده است: « کرساسپَ اژدهای سرُووَرَ (Sruvara) یعنی شاخدار را که اسبان و آدمیان را می اوبارید، کشت. این اژدها، زهردار و زردرنگ بود و بر پشتش جویی از زهر زردرنگ به ضخامت یک بند انگشت جریان داشت. کرساسپَ نیمروز در دیگی آهنین بر پشت اژدها طعام می پخت و چون اژدها گرم شدناگهان از جای جست و آب جوشان را پراکند چنان که کرساسپ نریمان از بیم خود را واپس کشید اما سرانجام او را کشت. این پهلوان در کنار دریای وُوُرُکَشَ (Vourukasha) گُندَروِ زرین پاشنۀ دیورا کشت و به انتقام برادر خود، اورواخشِیه، هیتاسپزرین تاج را به قتل آورد و نه فرزند« پَثنیَّه»(Pathanaya) و پسران «نیویک»(Nivika) و داشتیانی (Dashtayani) و دانیّ نَ( Danayana) و وَرِشَوَ (Vareshva) و پی تَ اُنَ( Pitaona) و «اَرزوشَمَنَ » (Arezôshamana) و سناویذکَ(Snâvidhka) شاخدار سنگین دست را کشت و چون س.مین بار فر از جمشید دور شد گرشاسب نریمان آن را بر گرفت. اما آخر کار، کرساسپَ به « خن تَئیتی» ( Xnathaiti) پریی که اهریمن او را در سرزمین « وَاِکِرِّتَ » (Vaekerreta) یعنی؛ کابلستان آفریده بود دل باخت و مطرود گشت. کرساسپَ بنا بر اشارت یشتها جاویدان و نامردنی است و 99999 فروهر جسد او را نگاهبانی می کنند. در سوتگر نسک شرح مفصلی راجع به گرشاسب آمده بودو او در این روایات از جملۀ جاویدانان است. منتهی چون به آیین مزدایی بی اعتنایی کرده بود، « نیهاک» (Nihâk) پهلوان تورانی او را به تیر زد و اکنون بوشاسب( خواب غیر طبیعی) بر او عارض شده ودر درۀ پیشین (Pishingha) پیشینگِهَ واقع در سرزمین کابل افتاده است و فر از فراز سر او و همچنین فروهران پاک جسدش را نگهبانی می کنند و چون ضحاک در آخر الزمان زنجیر بگسلد و جهان را به ویرانی آرد، کرساسپ از خواب برانگیخته می شود و ضحاک را هلاک می کند و جهان را به عدل و داد باز می آورد. گرشاسب در متون پهلوی کِرِساسپَ و پدرش اثرت و او خود جزو جاویدانان است. (همان، ص، 556-559)
در متون اوستایی و پهلوی گرشاسب و نریمان و سام یک شخصیت هستند.آقای سرکاراتی معتقد است: « تثلیث حماسی گرشاسب و نریمان و سام که در منابع دورۀ اسلامی اغلب از آنان به صورت سه شخصیت مستقل یاد شده، از اصل اساطیری واحدی به وجود آمده است. بدین معنی که پهلوانی یگانه که در اوستا نام او گرشاسب و لقب دایمی اش
(Naire – manah) یعنی نرمنش یا دلیر و نام خاندانش سام ذکر شده، در جریان تکوین و تطور تدریجیِ سنت های حماسی ایران کسر و پراکندگی هویت یافته و به صورت سه پهلوان جداگانه و مستقل یعنی؛ گرشاسب، نریمان، و سام که خویشاوند یکدیگرند( گرشاسب پدر نریمان و نریمان پدر سام) در آمده اند.»( سایه های شکار شده، بهمن سرکاراتی، چاپ دوم، 1385، نهران، نتشارات طهوری، صص 256-257)
در شاهنامه و در متون پیش از اسلام گاهی به جای نام گرشاسب از نام خانوادگی او « سام» سخن به میان می آید و در واقع نام خانوادگی گرشاسب، به نام شخص(سام) تغییر می کند. مثلا در بندهشن آمده است: « به شام عمری جاویدان بخشیده شده بود که به سبب کوتاهی اش در حفظ آیین مزدایی به دست ترکی « نوهین» نام مجروح شد و در دشت پیشانسی واقع در کابلستان، تا روز رستاخیز در حالتی از بی حسی(بوشاسب) باقی خواهد ماند. بنا بر روایت« وهمن یشت» دو ایزد به نام سروش و نریوسنگ به سه بار فریاد کشیدن، سام را از خواب بیدار می کنند. سام بر می خیزد و آژی دهاک را می کشد و سپس سوشیانس، جهان را از هرگونه شر و بدی رهایی می بخشد.» (کریستین سن، آرتور، کیانیان، ترجمه ذبیح الله صفا، چاپ دوم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1343، ص 149، به نقل از محمود رضایی دشت ارژنه، ص 68)
اما در بندهشن بر خلاف دیگر متون پهلوی و اوستایی گرشاسب پسر سام است. در بندهشن در هزارۀ سوشیانس و پایان هزارۀ اوشیدرماه می گوید: پس نزدیک به پایان هزارۀ اوشیدر ماه، ضحاک از بند رها شود. بیورسب، بس آفریدگان را به دیو کامگی تباه کند. در آن هنگام سوشیانس، پسر زردشت، به پیدایی رسد. سی شبانه روز خورشید به بالای آسمان بایستد. نخست از جهانیان مردۀ گرشاسب، پسر سام را برانگیزند [تا] بیورسب را به گرز زند و کُشد و از آفریدگان باز دارد. هزارۀ سوشیانس آغاز شود که هزارۀ او که تن - کردار است، پنجاه و هفت سال بود.( بندهشن، فرنبغ دادگی، گزارش مهرداد بهار، چاپ چهارم، 1390، انتشارات توس، تهران ص 142)
بندهشن در مورد سام می گوید: « ... سام را گوید که بی مرگ بود. بدان گاه که خوار شمرد دین مزد یسنان را، ترک پسری که «نُهین» خوانده می شد، هنگامی که سام به خواب رفته بود، به تیری که به سوی او، به دشت پیشانسه بیفکند، بر او آن بوشاسب بد را فراز برد. میان کوه چالی افتاده و او را برف بر زبر نشسته است. او آنجای بدان کار است که چون ضحاک رها شود او خیزد و وی را از میان برد.»( همان، 128)
اما ارتباط گرشاسب اوستا با سام شاهنامه بر چه اساسی است؟ در اوستا گرشاسب اژدهای آبی زرین پاشنۀ گندرو، اژدهای شاخ دار «سرووَرَ» مرغ غول پیکر کَمَک و گرگ کپوذ را می کشد. در حالی که همین اتفاقات را مینوی خرد در مورد سام می گوید، یعنی؛ کارهایی که گرشاسب کرده است در مینوی خرد به سام نسبت داده می شود. در حالی که اوصاف یاد شده در مینوی خرد در مورد سام متعلق به گرشاسب است و در این روایات به جای گرشاسب از نام خانوادگی او سام سخن به میان آمده است. به همین خاطر هم آقای خالقی مطلق را اعتقاد بر این است که :« گرشاسب گرزور اوستا را در شاهنامه، در نوۀ او سام یک زخم می یابیم که مانند خود اژدهایی را با همان صفت و کیفیت می کشد.» ( خالقی مطلق، گل رنج های کهن، به کوشش علی دهباشی، ج1، تهران، انتشارات مرکز، ص316)
بیرونی هم در آثار الباقیه، گرشاسب را همان سام می داند. بیرونی در قسمتی که مربوط به « ملوک ایلان که اهل قسمت علیایی ایران بودند» در مورد گرشاسب می نویسد: « گرشاسب که سام بن نریمان بن تهماسب بن اسک بن لوش بن دوسربن منوشچهر است.»یعنی؛ گرشاسب همان سام پسر نریمان است. ( آثار الباقیه، ابوریحان بیرونی، ترجمه اکبر دانا سرشت، چاپ ششم، تهران، امیر کبیر، ص 147)
در شاهنامه در مورد اژدهای کشف رود که سام آن را می کشد، آمده است:
... چنان اژدها کاو ز رود کشف برون آمد و کرد گیتی چو کف
زمین شهر تا شهر پهنای او همان کوه تا کوه بالای او
ز تَفَّش همی پر کرکس بسوخت زمین زیر زهرش همی برفروخت
... برفتم بسان نهنگ دژم مرا تیز چنگ و ورا تیز دم
... شکستم سرش چون تن ژنده پیل فرو ریخت زو زهر چون رود نیل
کشف رود پر خون و زرد آب شد زمین جای آرامش و خواب شد(
می بینیم که کار شگرفی که به گرشاسب در اوستا نسبت داده شده است، یعنی؛ کشتن اژدهای زرین پاشنۀ گندرو را در شاهنامه سام انجام داده است و سام در اصل نام خانوادگی گرشاسب است ولی در شاهنامه سام نوۀ گرشاسب شده است.
نمونۀ این تغییرات در مورد شخصیت های دیگر نیز هست. در شاهنامه مرداس پدر ضحاک است ولی« مرداس در اصل پدر ضحاک نیست بلکه این صفت ضحاک است و به معنای آدم خوار است، منتهی بعد ها در اثر شکست اسطوره، صفت ضحاک به شکل نام پدر او در شاهنامه آشکار شده است. برای اولین بار« روث» اوستا شناس آلمانی ، مرداس را به معنی آدم خوار به کار برد و بعد ها محمود امید سالار ثابت کرد که «مرداس» به معنی مردم خوار، صفت ضحاک است که بعدها نام پدر او شده است.
اما لقب دستان چه موقع بع زال داده می شود؟ آیا این لقب دستان در متون دیگر و یا با نشانه های دیگرهم تاییدمی گردد؟ در شاهنامه سام، نام زال را بر پدر رستم می نهد و از نام دستان تا پیش از باز گشتن او از آشیانۀ سیمرغ هیچ اثری نیست. ریشۀ زال دراوستا«Zar» ( پیر شدن) در هندی باستان«Ara- jar» ( پیر شندن) و در بلوچی « Zal» ( زن- زوجه) است. واژل زر در فارسی نیز همان زال است که در آن « را» تبدیل به لام شده است. زر= زال( برهان قاطع ذیل لغت زال) همچنین محمود زنجانی در فرهنگ جامع شاهنامه، ج1، راجع به زال می گوید: زال= پیر فرتوت، سپید موی، زال و زار و زروان و زرهون و زربان و زرمان هم یک ریشه دارند و معنی آن سپید موی است.» ( محمود زنجانی، فرهنگ جامع شاهنامه، 1372، تهران، عطایی، چاپ اول، 556)
آقای بهمن سرکاراتی در سایه های شکار شده، معتقد است: « در حماسۀ ملی ، بسیاری از اساطیر کهن مذهبی، جا به جا شده و شکل تازه ای پذیرفته اند... جایگاه و رویداد ها که در اسطوره، آسمان، و گیهان مینوی بوده، در حماسه به زمین و جهان استومند ( مادی) منتق شده است... بهرام – ایزد، اسطورۀ دگرگونی یافته در حماسه به صورت گرشاسب و فریدون و رستم تجسم یافته است. زروان پیر در اثر جابجایی اسطوره به شکل زال در آمده است. آژی دهاک سه پوزۀ شش چشم افسانه ای جای خود را به ضحاک تازی داده است. گی –مرد، انسان نخستین اساطیری، کیومرث نخستین پادشاه شده است. ایزد باد نام کی قباد به خود گرفته است و از این گونه.» ( سایه های شکار شده، بهمن سرکاراتی، 1385، تهران، طهوری، صص 216-217)
در متون پهلوی قبل از شاهنامه لقب دستان به پدر رستم، زال، داده شده است: بندهشن در بخشی که مربوط به تخمه و نژاد کیان است، در مورد خانوادۀ سام می گوید: « این شش فرزند از سام زاده شدند، جفت جفت، نر و ماده، یک جفت، کموک و یک جفت خسرو و یک جفت ماریندک نام بود. مرد و زن را با هم نام یکی بود. یکی از ایشان را نام دستان بود . و از ایشان او را فراز تر داشت و پادشاهی سکایان و ناحیت نیمروز را بدو داد.» بندهشن، همان، 151) اما کدام یک از این سه گروه نامش دستان بوده مشخص نکرده است. ولی بیان کرده است که سام او را نسبت به دیگر فرزندان برتری داد و او را پادشاه کرد. پس بر اساس بندهشن نام دستان فقط در شاهنامه نیامده است بلکه در متون پهلوی قبل از شاهنامه هم وجود داشته است.
در شاهنامه کنیۀ دستان را سیمرغ بر پدر رستم می گذارد. سام نام فرزند را زال می گذارد و سیمرغ نام کودک پرورش داده شده را دستان می گذارد.
... همان پور را زال زر خواند سام چو دستان ورا کرد سیمرغ نام
با توجه به بت بالا تا زمانی که سام برای یافتن فرزند به البرز کوه نرفته است، زال در نظر سیمرغ نامی نداشته است و با آمدن سام و ترک آشیانه به وسیلۀ زال، سیمرغ نام او را دستان می گذارد. دستان در متون ادبی و در شاهنامه و شعر شاعران به معنی مکر و فریب و حیله و نیرنگ و افسون و خدعه در لغت نامه ها آمده است امانکته ای که قابل تامل است این است که در شاهنامه و متون ادبی و حماسی قبل از شاهنامه مگر « زال» به چه حیله گریها و فریب کاریها دست زده است که به دستان معروف شده است. زال وقتی به دنیا می آید بر اساس آنچه شاهنامه می گوید:
به چهره چنان بود تابنده شید ولیکن همه موی بودش سپید
... چو فرزند را دید مویش سپید ببود از جهان سر به سر نا امید
... بفرمود پی تاش بر داشتند از آن بوم و بر دور بگذاشتند
به جایی که سیمرغ را خانه بود بدان خانه این خرد بیگانه یود
سیمرغ زال را برای خوراک جوجگانش می برد ولی مهر او در دل سیمرغ می افتد و او در آشیانۀ سیمرغ پرورش می یابد. وقتی سام بعد از دیدن خوابی به دنبال یافتن کودک بر می آید و زال این نکته را در می یابد، حاضر نیست به خانه برگردد. سیمرغ متوجه نادانی زال می گردد و با پیش کشیدن مسالۀ پادشاهی و شکوه و جلال زال، او را متقاعد می کند که با پدرش برگردد و پری به او می دهد تا هرگاه دچار مشکلی شد از آن پر استفاده کند. پس زال می پذیرد و با پدرش سام به منزل باز می گردد.
با توجه به واژۀ دستان، آیا حوادثی در زندگی زال وجود دارد که زال با خدعه و نیرنگ و جادو آن را گشوده باشد؟ در شاهنامه موارد آشکاری وجود ندارد که زال با توسل به خدعه و نیرنگ و جادو، آن مشکل را بر طرف کرده باشد بلکه گاه ایرانیان به خاطر تصمیم های نابخردانه اش او را سرزنش می کنند. در واقع در داستان های شاهنامه اگر چه زال نماد خرد و پیر و مشکل گشای مسائل کشور بوده است، پادشاهان چندان به نصیحتهای او وقعی نمی نهاده اند و راهی را می رفتند که خود دوست داشتند. آنگونه که زال می خواهد کاووس را از رفتن به مازندران منصرف کند ولی کاووس نمی پذیرد. کیخسرو وقتی می خواهد کناره گیری کند، زال به شدت اعتراض می کند و پادشاه را حتی دیوانه می خواند ولی کیخسرو نمی پذیرد. در انتخاب جانشین کیخسرو، زال لهراسب را شایسته نمی داند و اعتراض می کند ولی کیخسرو اهراسب را انتخاب می کند. از سوی دیگر وقتی نوذر کشته می شود چون پادشاهی را دارای فر نمی یابد زو تهماسب را که نژادش به فریدون می رسد، انتخاب می کنند و بلای دیگری نصیب ایرانیان می گردد. به همین خاطر ایرانیان زال را مسئول این مصیبت ها می دانند و او را سخت سرزنش و شماتت می کنند که از زمانی که تو جهان پهلوان ایران شده ای ایرانیان روی خوشی را از روزگار ندیده اند فردوسی در این مورد می گوید:
سوی زابلستان نهادند روی جهان شد سراسر پر از گفت و گوی
بگفتند با زال چندی درشت که گیتی بس آسان گرفتی به مشت
پس از سام تا تو شدی پهلوان نبوئیم یک روز روشن روان
جالب اینکه زال خود نیز این نکته و ایرادها را می پذیرد و می گوید من دیگر پیر شده ام و کاری از من ساخته نیست. از این رو به بعد باید از فرزندم رستم چنین انتظارها را داشته باشید.بنابراین می بینیم که در شاهنامه در لحظات بحرانی زال اگر چه تلاش خود را می کند، نمی تواند چندان موثر واقع شود. بنابراین انتخاب کنیه یا لقب « دستان» برای چنین شخصی منطقی نیست زیرا در رفتار و کردار او کمترین نشانه ای از فریب و نیرنگ نیست. با همۀ اینها لغت نامه در بارۀ دستان پدر رستم، می گوید: « دستان کنیۀ زال پدر رستم است چرا به افسون مشهور بود که سیمرغ پیش او ظاهر می شد( لغت نامه ذیل دستان) همچنین در فرهنگ آنندراج به نقل از لغت نامه در مورد وجه تسمیۀ دستان با سیمرغ آمده است:
«دستان» کنیۀ زال پسر سام نریمان از اولاد گرشاسب و جمشید بود که به واسطۀ شاگردی سیمرغ و آموختن علوم غریبه او را به مکر و حیله منسوب می کرده و جادوی خوانده اند(لغت نامه، همان)ذبیح الله صفا نیز در مورد دستان می گوید:
« ... و دستان از آن روی می گفتند که پدر با دستان و مکر کرده و او را به البرز کوه افکنده بود.» ( ذبیح الله صفا، همان،) با توجه به استدلال آقای صفا اگر مکر و فریبی هم باشد به سام باز می گردد که مرتکب چنین کار ناشایستی شده است و زال در این مورد گناهی ندارد.
البته در شاهنامه مواردی هم هست که تهمت جادوگری به زال می دهند، در صورتی که زال در آنها بی گناه است. در نبرد رستم و اسفندیار وقتی رستم و رخش زخمی می شوند و رستم به بهانۀ تاریکی شب از جنگ دست می کشد و از مقابل اسفندیار می گریزد و با یاری سیمرغ دوباره، نیرو می گیرد و آمادۀ نبرد می گردد، اسفندیار او را با رخش و سالم و سرحال می بیند، می گوید:
خروشید چون روی رستم بدید که نام تو باد از جهان ناپدید
... ز نیرنگ زالی بدین سان درست وگرنه که پایت همی دخمه جست
گمانی نبردم که رستم زراه به ایوان کشد ببر و گبر و کلاه
همان بارکش رخش زیر اندرش زپیکان نبود ایچ پیدا برش
شنیدم که دستان جادو پرست به هنگام یازد به خورشید دست
چو خشم آرد از جادوان بگذرد برابر نکردم پس این باخرد
و نهایتا اسفندیار در هنگام مرگ، زال و سیمرغ را عامل اصلی مرگ خود می داند و زال را جادو گر می نامد.
همچنین در ماجرای سودابه و سیاوش هم، وقتی سیاوش بی گناه از میان آتش سالم بیرون می آید و سودابه می بیند که هیچ آسیبی به او نرسیده است، این عمل را نتیجۀ جادوگری زال می داند و به کاووس می گوید:
همه جادویی زال کرد اندرین نخواهم که داری دل از من به کین
اما چرا سودابه این نسبت را به زال می دهد؟ زیرا که زال و خانوادۀ رستم، پرورش دهندۀ سیاوش در کودکی بوده اند و چون آنها دلبستۀ سیاوش بوده اند، سودابه چنین تهمتی را که زال در آن شرکت نداشته است، به زال می زند.
اگر توسل سیمرغ در نبرد رستم و اسفندیار و گشودن راز مرگ اسفندیار را جادوگری بدانیم و همچنین در به دنیا آمدن رستم که تا آن زمان هیچ کس چنین شیوه ای ندیده و نشنیده بود، جادوگری بنامیم، در این مورد زال با کمک سیمرغ گره بسته را می گشاید. اگر چه در همین حوادث هم اگر نیرنگ و افسونی در کار باشد به سیمرغ باز می گردد ولی از آنجا که احضار سیمرغ کار زال است می توان این دو حادثه را به زال نسبت داد ولی با همۀ اینها، به خاطر دو حادثه که برای زال اتفاق افتاده او را جادو گر بدانیم در پاسخ باید بگوییم که پیش از این حوادث به زال لقب دستان داده بودند، یعنی؛ زمانی که هنوز جوان بودو کاره ای نبود. اما اگر حوادث و داستان های شاهنامه را دقیقا بر رسی کنیم و عملکرد پهلوانان را از تولد تا مرگ بر رسی کنیم، صفت دستان به معنی فریبکار و حیله گر بیشتر برازندۀ رستم است تا زال. رستم که از بدو تولد تا مرگ بارها و بارها به حیله و نیرنگ خود را از مرگ نجات داده و در پایان هم در چاه نیرنگ نا برادری خود گرفتار می گردد و با حیله در آخرین لحظه نابرادر را نیز می کشد. با توجه به این تفاصیل باید ببینیم آیا در شاهنامه فریب و نیرنگ ناپسند دانسته شده است؟ یا پسندیده؟ در شاهنامه توسل به نیرنگ و فریب ناپسند دانسته شده است اما این قضیه عمومیت ندارد. نیرنگ و فسون بستگی به شرایط و موقعیت دارد. گاه ناپسند و گاه پسندیده است. اگر چه در آنجا هم که پسندیده می گردد، این قید را دارد که دودمان از نیرنگ تو سرافکنده نیست.
چنین پاسخ آورد طلخند بس به افسون بزرگی نجسته است کس( شاهنامه، ج 8)
چنین داد پاسخ که چون بردبار بود مرد نایدش افسون به کار( همان،ج8)
بگفتند کای نیکدل شیرزن پر از غم بد از تو دل انجمن
که هم جنگ جستی هم افسون و رنگ نیامد زکار تو بر دوده ننگ
همان طور که گفته شد در شاهنامه متناسب با موقعیت، هر پهلوانی، دست به نیرنگ و افسون می زند. و این مختص فقط جنگجوبان و پهلوانان نیست. گاه پادشاهان نیز، به چنین کاری دست می زنند. گشتاسب برای اینکه اسفندیار را به رویا رویی رستم بکشاند و از دست او خلاص شود دست به نیرنگ می زند. او به اسفندیار می گوید:
سوی سیستان رفت باید کنون به کار آوری زور و بند و فسون
برهنه کنی گرز و کوپال را به بند آوری رستم زال را(همان،ج6)
همچنین قبل از گشتاسب تهمورث برای در بند کردن دیوانی که خود جادو گرند و افسون می کنند با نیرنگ و افسون پیروز می گردد.
همه نره دیوان و افسون گران برفتند جادو سپاهی گران
جهاندار تهمورث بافرین بیامد کمر بستۀ جنگ و کین
برفت اهرمن را به افسون ببست چو بر تیز رو بارگی بر نشست
از ایشان دو بهره به افسون ببست دگر شان به گرز گران کرد پست(همان، ج1)
منوچهر در نبرد با تور، استفاده از نیرنگ و فریب را نشانۀ درماندگی و ضعف پهلوان می داند اما خود او نیز به فریب و رنگ دست می زند و دشمن را غافلگیر کرده و محاصره می کند . منوچهر همچنین برای تسخیر دژسلم هم به نیرنگ متوسل می شود و با نشان دادن انگشتری تور(یا سلم) به دژبان، وارد دژ می شود و سرانجام سلم را می کشد.
گرد آفرید زن شیر دل ایرانی در نبرد با سهراب وقتی می بیند ناتوان است، با فریب و نیرنگ به سهراب پیشنهاد ازدواج می دهد و با این فریب خود را از چنگ سهراب نجات می دهد و جالب است اینکه ایرانیان نه تنها او را سرزنش نمی کنند بلکه به او افتخار هم می کنند که توانسته با نیرنگ خود را از چنگ سهراب نجات دهد. اهالی دژ به گرد آفرید می گویند:
بگفتند کای نیکدل شیرزن پر از غم بد از تو دل انجمن
که هم رزم جستی هم افسون و رنگ نیامد زکار تو بر دوده ننگ (همان، ج2)
فریدون به شکل یک اژدها بر یر راه پسران خود قار می گیرد و برای آنها نام انتخاب می کند. همچنین سنگی را که برادرانش از کوه غلطانده اند تا فریدون کشته شود با افسون و نیرنگ از حرکت باز می دارد.
به افسون مر آن سنگ از جای خویش ببست و نجنبید آن سنگ بیش( همان، ج1)
افسون و نیرنگ گر چه در نظر ایرانیان ناپسند است و کمتر به کار برده می شود، در نظر تورانیان همانند شبیخون پسندیده و افتخار آمیز است. افراسیاب هنگامی که کیخسرو را می خواهد از کین خواهی پدرش منصرف سازد، خود را از نسل فریدون افسونگر می داند و می گوید:
مکن گر تو را من پدر مادرم زتخم فریدون افسونگرم (شاهنامه،ج5)
همچنین ارمایل و گرمایل نیز، با نیرنگ به آشپزخانۀ ضحاک راه می یابند و موفق می شوند هر روز یک ایرانی را از مرگ نجات دهند.
اسفندیار هم در خوان س.م و پنجم در نبرد با اژدها و سیمرغ و تعبیه ساختن صندوق چوبین موفق به نابود کرن آنها می شود و همچنین خود را به شکل بازرگانان، در می آورد و خواهرانش را از رویین دژ نجات می دهد.
جاماسب نیز برای رهایی اسفندیار از گنبدان دژ، لباس و تاج دو شاخ ترکان ، می پوشد و بر اسبی ترکی سوار می شود و ترکی سخن می گوید تا بتواند از بین تورانیان بگذرد و اسفندیار را نجات دهد. اینها همه نشان می دهد که نه تنها فریب و نیرنگ و دستان در شاهنامه امری طبیعی است بلکه پهلوانان و شاهان زیادی به آن متوسل شده اند، به گونه ای که گاه این فریب و نیرنگ هم پایۀ خردمندی و دانایی، به کار رفته است. گردیه خواهر بهرام چوبین به دلاوران ایرانی خطاب می کند:
چنین گفت پس گردیه با سپاه که ای نامداران جویند راه
از ایران سرانید و جنگ آوران خردمند و دانا و افسونگران(شاهنامه، ج8)
پس با توجه به مطالب گفته شده افسون و نیرنگ نه تنها ناپسندنیست بلکه یکی از ابزارهای جنگی هر پهلوان هم هست که به موقع از آن استفاده کند تا بتواند در نبرد پیروز شود اما با توجه به قراین و شواهد گفته شده، لقب دستان با آنچه از او بر شمردیم نه تنا مناسب زال نیست بلکه با ویژگی ها و رفتارهایی که در رستم سراغ داریم و بر می شمریم این صفت بیشتر لایق رستم است تا زال.
اما نیرنگ ها و فریب هایی که رستم در زندگی خویش و مواقع متعدد به کار برده است. یکی از این موارد فریب و نیرنگهایی است که رستم برای نجات جان خود از آنها استفاده کرده است.
1- زایش رستم
در شاهنامه تنها پهلوانی که به صورت طبیعی زاده نشده رستم است. با چاره اندیشی زال و هدایت سیمرغ، پهلوی رودابه را می شکافند و کودک را که به واسطۀ درشتی اندام امکان به دنیا آمدن طبیعی برای او نبود، رستم را به دنیا می آورند. از آنجا که این امر برای اجداد ما امری غیر طبیعی بود آنان را شگفت زده کرده و این امر نوعی جادو گری و فریب تلقی کرده شد و تنها پهلوانی که در شاهنامه زایش او همراه با دستان و نیرنگ است مرگ او نیز با نیرنگ و فریب همراه بوده است.
2- تسخیر دژ سپند: اگر چه این مبحث جزوداستان های الحاقی شاهنامه است، رستم برای تسخیر دژ سپند و انتقام جدش نریمان از ساکنان دژ، به شکل بازرگانان، بار نمک به آنجا می برد و با این حیله به درون دژ راه می یابد. زال به رستم این ترفند را پیشنهاد می دهد.
که بار نمک هست آنجا عزیز به قیمت از آن به ندارند چیز
چو بینند بار نمک ناگهان پذیره شوندت سراسر مهان(شاهنامه،ج1)
شاید این تنها موردی باشد که زال آشکارا، به نیرنگ و فریب متوسل می گردد.
3- شکست اکوان دیو: مورد سوم شکست اکوان دیو است. روزی شبانی به درگاه کیخسرو می آید و از او کمک می طلبد:
که گوری پدید آمد اندر گله چو شیری که از بند گردد یله
همه رنگ خورشید دارد درست سپهرش به زر آب گویی بشست(همان، ج4)
رستم متوجه می شود که این موجود اکوان دیو است و به نبرد با او می رود ولی هربار که می خواهد او را در کمند گرفتار سازد، اکوان ناپدید می گردد. رستم خسته و کوفته کنار جوی آبی می خوابد و اکوان، آشکار شده، رستم را با قطعه زمینی که در آن خوابیده است می برد و رستم را روی دست بلند می کند و به او می گوید که او را به دریا بیندازد یا در کوه؟ رستم که می داند رفتار دیو وارونه است:
همه واژگونه بود کار دیو که فریاد رس باد کیهان خدیو
چنین داد پاسخ که دانای پین یکی داستانی زده ست اندرین
که در آب هر کاو برآیدش هوش به مینو روانش نبیند سروش
به کوهم بینداز تا ببر و شیر ببینند چنگال مرد دلیر(همان،ج4)
اکوان رستم را به دریا می اندازد و رستم شنا کنان خود را نجات داده و وقتی با اکوان دیو رو به رو می گردد:
بزد بر سر دیو چون پیل مست سر و مغزش از گرز او گشت پست(همان،ج4)
4- فریب برای ورود به اردوگاه سهراب: مورد دیگر راه یابی رستم به اردوگاه سهراب و دیدن او از دور. رستم که از ویژگیهای سهراب نگران است با پوشیدن لباس تورانیان به نیرنگ متوسل می شود و شبانه خود را به سپاه سهراب می رساند تا با دیدن او در جنگ با او محتاطانه رفتار کند و دشمن را قبل از رویارویی وراندازه کرده، غافلگیر نشود.
5- فریب در برابر سهراب: در نبرد با سهراب نیز به نیرنگ متوسل می گردد؛ زیرا این دلاور برای بار اول او را بر زمین زده است و قصد کشتن او را داشته است که با نیرنگ و فریب، از چنگ او نجات می یابد. او شیوه و آیینی را مطرح می سازد که نه تنها در بین ایرانیان رواج نداشته بلکه دروغ محض هم بوده است. رستم هم دست به نیرنگ می زند و هم برای نجات جان خویش به دروغ هم متوسل می گردد، در حالی که دروغ در بین ایرانیان بد ترین پتیاره است.رستم به سهراب که بر سینۀ او نشسته و خنجر به دست آناده است تا سرش را ببرد، می گوید:
دگرگونه تر باشد آیین ما جز این باشد آرایش دین ما
کسی کاو به کشتی نبرد آورد سر مهتری زیر گرد آورد
نخستین که پشتش نهد بر زمین نبرد سرش گرچه باشد به کین(همان، ج2)
اما در نبرد و کشتی دوم به محض اینکه سهراب را بر زمین می زند به او مهلت نمی دهد و در دم او را با دشنه به کام مرگ می سپارد.
6- شکست اسفندیار: اسفندیار در تمام مراحل نبرد با رستم در این اندیشه است که رستم از مگر و فریب استفاده نکند. گویا می داند که پیروزی بر اسفندیار رویین تن جز با نیرنگ ممکن نیست. بنا براین به رستم می گوید:
تو چندین همی بر من افسون کنی که تا چنبر از یال بیرون کنی
چرا ساختی بند و مکر و فریب همانا بدیدی به تنگی نشیب(همان، ج6)
وقتی پسران اسفندیار مهر نوش و نوش آذر به دست فرامرز و زراه فرزند و برادر رستم کشته می شود، در حالی که با هم قرار گذاشته بودند که در جنگ فریاد رسی نداشته باشند، اسفندیار وقتی از مرگ فرزندان خود و حملۀ ناگهانی زراره آگاه می گردد به رستم اینگ.نه طعنه می زند که در بالا بدان اشاره شد.
اسفندیار در این اندیشه است که در دام و مکر و فریب رستم قرار نگیرد. اما رستم وقتی می بیند هم خودش و هم اسبش زخمی شده و یارای مقابله با اسفندیار را تدارد به نیرنگ رسیدن شب دست می زند و ادامۀ جنگ را به فردا موکول می کند و به اسفندیار قول می دهد که فردا هم خود و هم فرامرز و زواره و خویشانش را تسلیم اسفندیار کند. وعده ای که فریب و نیرنگ است و به مرگ اسفندیار ختم می گردد.
7- فریب در شکست پولاد وند: افراسیاب قول داده است که هر که رستم را از میان بردارد نیمی از کشور را به او می بخشد. پولاد وند که بیژن و گیو و رهام و دیگر پهلوانان ایرانی را شکست داده است، سرانجام به رویارویی با رستم می پردازد و ابتدا از رستم می خواهد که آشتی کند و در همین اثنا کمند می اندازد که رستم را اسیر سازد، رستم کمند را می برد و از پولاد وند می خواهد که دست از فریب و نیرنگ بردارد.
چنین گفت رستم به پولاد وند که تا چند از این بیم و نیرنگ و بند(همان،ج4)
سپس رستم با پولاد وند به کشتی می پردازد و پولاد وند را سخت بر زمین می زند و گمان می کند که پولاد وند کشته شده است اما با کمال شگفتی پولاد وند بر می خیزد و به سوی افراسیاب می گریزد. در این نبرد هیچ گونه فریب و نیرنگی رستم به کار نمی برد اما در گزارشی که گودرز به کیخسرو می دهد از زیرکی و نیرنگ و فریب رستم در شکست پولادوند سخن می گوید. این نشان می دهد که ممکن است ابیاتی از شاهنامه مربوط به فریب و نیرنگ رستم علیه پولادوند بوده و حذف شده است یا فردوسی داستان را خلاصه کرده است.
بدو گفت گودرز کای شهریار زمادر نیاید چو رستم سوار
اگر دیو پیش آید ار اژدها ز چنگ درازش نیابد رها
بگفت آنچه کرد او به پولادوند زکشتی و نیرنگ وز رنگ و بند(همان،ج4)
8- رهایی بیژن از چاه افراسیاب: رهایی بیژن از چاه افراسیاب آنچنان با نیرنگ وفریب همراه است که فردوسی در مقدمل داستان به این نکته اشاره می کند و می گوید:
بپیمای می تا یکی داستان بگویمت از گفتۀ باستان
پر از چاره و مهرو نیرنگ و رنگ همان از در مرد و فرهنگ و سنگ( همان، ج5)
بیژن در مجلس بزم منیژه دختر افراسیاب مدهوش گشته و از شبستا ن افراسیاب سر در می آورد. افراسیاب به پیشنهاد پیران ویسه بیژن را در چاهی حبس می کند تا از گرسنگی و تشنگی بمیرد. رستم با توسل به نیرنگ در لباس بازرگانان به قلب توران می زند و سرانجام بیژن را نجات میدهد. رستم می گوید:
به بازارگانی زایران به تور بپیمودم این راه دشوار و دور
فروشنده ام هم خریدار نیز فروشم بخرم ز هر گونه چیز(همان،ج5)
9- شکست و کشته شدن رستم و شغاد: شغاد نابرادری رستم در پی کشتن اوست و به نیرنگ متوسل می شود و در شکارگاهی چاه های فراوانی سر راه رستم می کند و آنها را با شاخ و برگ درختان می پوشاند. آنگاه به زابل می رود و از ستم شاه کابل ( پدر زن خود) شکایت می کند. رستم سراپا خشم برای تنبیه پادشاه کابل می آید. شاه کابل با نقشۀ قبلی به استقبال رستم می آید و از او پوزش می طلبد و از او می خواهد که چندی پیش آنها بماند و به شکار مشغول شود. رستم می پذیرد و سرانجام به همراه رخش در یکی از چاه هایی که پر از نیزه و خنجر بوده است می افتد. در آخرین لحظات وقتی نابرادری اش شغاد را بالای چاه می بیند که می خندد، متوجه نیرنگ شغاد می گردد و رستم هم به نیرنگ اقدام می کند و از شغاد خواهش می کند که تیر و کمانی در اختیار او بگذارد تا از هجوم حیوانات وحشی در امان باشد.
شغاد آمد آن چرخ را برکشید به زه کرد و یک بارش اندر کشید
بخندید و پیش تهمتن نهاد به مرگ برادر همی بود شاد
چو رستم چنان دید بفراخت دست چنان خسته از تیر بگشاد شست
درخت و برادر به هم بر، بدوخت به هنگام رفتن دلش برفروخت
شغاد از پس زخم او آه کرد تهمتن بر او درد کوتاه کرد(همان،ج6)
همانطور که ملاحظه کردید، رستم بارها با فریب و نیرنگ بر دشمنان چیره می گردد و سرانجام هم در دام نیرنگ نابرادر خود گرفتار می گردد که در آخرین لحظه هم با نیرنگ انتقام خویش را از نابرادر می گیرد. بنا بر این لقب دستان بیشتر مناسب رستم است تا زال. بنا براین به نظر می رسد که رستم « دستان» که صفت او به معنی نیرنگ باز و فریبکار است در نظر بعضی به صورت اضافۀ پدر – فرزندی در آمده است و بعد ها به همین شکل وارد شاهنامه شده و در روایت های شاهنامه دلیلی منطقی برای آن ساخته اند که زال نامی است که سام بر او نهاده و دستان نامی است که سیمرغ بر او نهاده است.
همان پور را زال زر خواند سام چو دستان ورا کرد سیمرغ نام(همان، ج1)
پس می توان نتیجه گرفت همانطور که آقای خالقی مطلق یاد آور شده اند؛ مرداس که در شاهنامه به عنوان آدم خوار بوده است بر اثر شکست و دگرگونی اسطوره شده است ضحاک پسر مرداس؛ می توان چنین نتیجه گرفت که در اصل رستم و دستان یک شخص بوده اند ولی بر اثر شکست و دگرگونی اسطوره، دستان در شاهنامه در شکل پدر رستم نمود پیدا کرده است. بنابراین نیای پدری رستم، سام، نریمان و گرشاسب که در شاهنامه و متون دیگر سه شخصیت مستقل هستند در اصل ایگونه نبوده بلکه سام نام خاندان گرشاسب و نریمان نیز صفت گرشاسب است به معنی نرمنش و نیرومند. همچنین جد مادری رستم ضحاک نیز فرزند مرداس نبوده بلکه مرداس در واقع صفت ضحاک بوده به معنای آدم خوار و با توجه به این مطالب می توان در مورد رستم هم نتیجه گرفت که دستان نیز در شاهنامه که به عنوان پدر رستم پدیدار شده است در واقع صفت و کنیۀ رستم بوده که در اثر جابجایی و شکست اسطوره در متون حماسی در شکل پدر رستم جلوه گر شده است.(دگرگونی اسطورۀ رستم در شاهنامه، محمود رضایی دشت ارژنه، فصلنامۀ ادبیات عرفانی و اسطوره شناختی، زمستان 1388، شماره 17)