جمعه دهم اسفند ۱۴۰۳ - 11:17 - محمدرضا بنائیان بروجنی -
عناصر داستانی در داستان سیاوش
داستان سیاوش، منظوم است و در حیطه ی ادبیات داستانی قرار نمی گیرد، اما اگر آن را « توالی حوادثِ» واقعی و تاریخی یا ساختگی و تسخیر « عمل» به وسیله ی « تخیل» (جمال میر صادقی،1380، 33) بدانیم آن هم یک داستان است و من در این مقاله کوشیده ام عناصر داستانی را دراین داستان باز نمایم. اگر بخواهیم سیر حرکتی داستان را بر اساس یک نمودار مشخص سازیم نموداری چنین خواهیم داشت.
با همين خط سير پيرنگ خواهيم داشت.
پیرنگ : مرکب از دو کلمه ی پی + رنگ است به معنی بنیاد، شالوده و پایه آمده و رنگ به معنای طرح و نقش. بنا براین بر روی هم پیرنگ به معنی بنیاد، نقش و شالوده ی طرح است و معنای دقیق و نزدیک برای plot ( همان کتاب، ص 61)
ای ام فورستر می گوید: داستان، نقل رشته ای از حوادث که بر حسب توالی زمانی ترتیب یافته باشند و پیرنگ نقل حوادث است با تکیه بر موجبیت و روابط علت و معلولی (همان کتاب، ص66 به نقل از جنبه های رمان، ص 113-112) [1]
گفتگو: گفتار شخصيت هاي نمايشنامه يا داستان است. گفتگوممكن است ميان اشخاص داستان رد و بدل شود يا در ذهن شخصيت واحدى تحقق يابد، چنانچه در ذهن شخصيت واحدى رخ دهد يا به طور يك جانبه ادا شود تك گويى ناميده مى شود. گفتگو بنياد نمايشنامه را پى مى ريزد و در داستان يكى از عناصر مهم و يا به عبارتى همسنگ ارزش توصيف است زيرا سبب مي شود پيرنگ گسترش يابد، درون مايه نشان داده شود، شخصيتها معرفي شوند و عمل داستاني پيش برود.(سيما داد، 1371، 254)
گره : حادثه یا اتفاقی که در سرنوشت قهرمان یا قهرمانان ایجاد می گردد و با این گره (یا گره ها) حادثه به سمت کشمکش پیش می رود.
کشمکش : مقابله ی دو نیرو یا دو شخصیت است که بنیاد حوادث را می ریزد.(جمال مير صادقي، همان،72) كشمكش عنصر مهم تشكيل پيرنگ است. در داستان كشمكش به چهار شكل بروز مي كند
1- كشمكش جسماني: تعارض جسمي ميان دو شخصيت
2- كشمكش ذهني: تعارض ميان دو فكر
3- كشمكش عاطفي : تعارض ميان عواطف مختلف در يك شخصيت
4- كشمكش اخلاقي : ستيز و مخالفت شخصيت داستان با يكي از خصلتهاى اخلاقي(سيما داد، همان، 242)
بحران: لحظه اى از داستان كه كشمكش به اوج شدت مي رسد ومنجر به تصميم گيري مي شود در روند عمل داستانى ممكن است بحرانهاي متعددي رخ دهدكه هر يك فرا رسيدن نقطه ى اوج راتسريع مى كند.(همان، 47) آخرین رویارویی که قهرمان و ضد قهرمان دارند و داستان با این بحران به اوج خود می رسد.
گرهگشایی:حوادثي كه در پي اوج داستان رخ مي دهد و مرحله ى به سامان رسيدن عمل داستاني كه تكوين شخصيت اصلي را رقم مي زند گره گشايي ناميده مى شود. گره گشايي در داستان به نوعي با فاجعه در تراژدي يكي است. به گونه اي كه در تراژدى گفته مي شود گرهگشايي لحظه ى فاجعه بار نمايشنامه است كه به موجب آن، قهرمان تراژدى به نحوى قرباني مي شود.(همان،253)
زاويه ىديد: به موقعيتى گفته مى شود كه نويسنده نسبت به روايت داستان اتخاذ مى كند و دريچه اى است كه پسش روي خواننده مى گشايد تا او ازآن دريچه و مجرا ى بخصوص، حوادث داستان را ببيند و بخواند. زاويه ى ديد به بيرونى و درونى تقسيم مى شود
درزاويه ىديد بيرونى راوى داناى كل، مى تواند داستان را از خارج روايت كند، يعنى همچون فكرى برتر از خارج شخصيتهاى داستان را رهبرى كند، از نزديك شاهد اعمال و افكار آنها باشد و در حكم خدايى عمل كند كه از گذشته و حال و آينده آگاه است.
گاه نيروى داناى كل محدود مى شود و راوى تنها از ديد و زبان يكى از شخصيتهاى داستان به نقل داستان مى پردازد. اين زاويه ى ديد را در اصطلاح داناى كل محدود مى گويند.
زاويه ديد درونى: در اين زاويه ى ديد داستان به وسيله ى يكى از اشخاص داستان و به شيوه ى « من روايتى» نقل مى شود. اين شخص ممكن است شخصيت اصلى داستان يا يكى از شخصيتهاى فرعى باشد. از جمله محسنات اين زاويه ى ديد آن است كه حقيقت نمايى داستان را افزايش مى دهد اما عيب آن اين است كه راوى نمى تواند راجع به نظر ديگران نسبت به خودش يا خوب و بد خود به ما چيزى بگويد.
زاويه ى ديد متغير و جابجا شونده: آن است كه داستان از زواياى ديد مختلف روايت مى شود ( همان، 159-157 خلاصه)
قبل از بررسی ویژگیهای داستان به دو بخش اساسی داستان یعنی شخصیت پردازی وتوصیف می پردازیم آنگاه ویژگیهای داستانی را براساس نمودار بیان می نماییم.
شخصیت : فردی است که کیفیت روانی و اخلاقی او، در عمل او و آنچه می گوید و می کند، وجود داشته باشد. بنابراین، اشخاص ساخته شده ای را که در داستان و نمایشنامه و ... ظاهر می شوند، شخصیت می نامند.(جمال مير صادقي،همان، 83)
شخصيت را مى توان اينگونه نيزبيان كرد. اشخاص ساخته شده (مخلوقى) يا روايت شده اى كه در داستان حضور مى يابند شخصيت ناميده مى شوند . اين شخصيت در يك اثر نمايشى يا روايتى فردى است كه كيفيات روانى و اخلاقى او در عمل وآْنچه مى گويد و انجام مى دهد وجود داشته باشد. خلق شخصيت به وسيله ى نويسنده ى داستان را شخصيت پردازى مى گويند. اين شخصيت مى تواند الگويى واقعى از يكى از افراد جامعه باشد يا الگويى خيالى باشد كه مى تواند در جامعه وجود داشته باشد. در هر دو صورت شخصيت او بايد بر مبناى واقعيت زمانى و مكانى داستان پذيرفتنى باشد
شخصیتهای داستان كه فردوسي در خلال داستان با آنها سرو كار دارد افرادى هستند كه آنهارا از دونظرو ديدگاه بیان می کنيم. 1 – شخصيت درجايگاه روانى و اخلاقى 2- شخصيت در جايگاه اجتماعى
شخصيت سیاوش در جايگاه رواني – اخلاقى: نرم خوى، پاكدامن، زن گريزو معتقد به پيمان و حفظ آن.
فردوسی از زبان پیران مرد خرد افراسیاب ویژگیهای شخصیتی سیاوش را از ظاهر و باطن اینگونه تعریف می کند.
من ایدون شنیدم که اندر جهان کسی نیست مانند او از مهان
به بالا و دیدار و آهستگی به فرهنگ و رای و به شایستگی
هنر با خرد نیز بیش از نژاد ز مادر چنو شاهزاده نزاد
به دیدن کنون از شنیدن بهست گرانمایه و شاهزاده مهست
اگر خود جز اینش نبودی هنر که زان خون صد نامور با پدر
برآشفت و بگذاشت تخت و کلاه به کهتر سپارد خود آید به راه
نه نیکو نماید زراه خرد کزین کشور ای مهتر او بگذرد(276/ 1130-1122)
2 – شخصيت سياوش در جايگاه اجتماعى: وليعهد ايران، فرمانده اى توانا و جنگاورى دلاور
شخصیت کاووس و سودابه هم در خلال داستان معرفی می شود.
سودابه: 1- در جايگاه اجتماعى شاهبانوى ايران است و از هر نظر متناسب با يك بانوى شاه . اما در جايگاه روانى، ويژگيهايى دارد كه او را اهريمنى مى سازد : آزمند، بى وفا و پيمان شكن و جاه طلب زنی است عاشق پیشه، سیاست باز و خود خواه وتوطئه گر، برای به دست آوردن هدف از هیچ چیز رویگردان نیست حتی بی آبرویی. معتقد به جادو و جادویی. از طلا و جواهر برای تطمیع استفاده می کند. زیبایی خود را خوب می شناسد و سعی می کند از آن بهره ببرد. توطئه گر، بی شرم و آزرم، و خیانتگر.در تعبير اساطيرسودابه به صورت خرد اهريمنى كاووس در مى آيد و سرآغاز بسيارى از رنجها و شورشهايى است كه كاووس بدانها دچارمى گردد.(محمد جعفر ياحقي، 1369، 258)
ماجراى عشق او به كاووس آشكار است و اكنون كه كاووس پير شده است و چهره ى زيباى سياوش را مي بيند پيمان شكن مى گردد. او يكبار ديگر هم، پيمان شكنى كرده است در نبرد كاووس با شاه هاماوران سودابه به جاى دفاع از قوم و قبيله و سرزمين خويش، پيمان مى شكند و به دليل همان جاه طلبى و آزمندى به كاووس مى پيوندد. او شهوت ران، جاه طلب و خواهان قدرت و نفوذ اجتماعى است.
عشق او به سياوش- كه از روى آزمندى و شهوت رانى است- يك طرفه است و چون به خواسته اش نمى رسد با فتنه انگيزى و جادو گرى سياوش را به سمت مرگ مى فرستد. با اين عمل خويش به همسر خود كه زمانى جانش را براى او فدا كرده بود خيانت مى ورزد. خصلت ذاتى سودابه آزمندى اوست. آز، ديو حرص و طمع است، آن است كه [هر] چيز را بيوبارد و چون نياز را چيزى نرسد از تن خود خورد،[او] آن دروجى است كه چون همه ى خواسته ى گيتى را بدو دهند انباشته شود و سير نگردد(بهار، 1386، 168) .
در مينوى خرد آمده است براى آسايش تن بدون زيان رسانيدن به روان و نجات روان بدون زيان رسانيدن به تن نبايد به آزمتمايل بود . « به آز متمايل مباش تا ديو آز تو را نفريبد و چيزهاي گيتي براى تو بيمزه و چيزهاى مينوى تباه نشود.(احمد تفضلي، 1364، ص6-7) آز افراط و تفريط و مخالف ميانه روى و اعتدال محسوب مى شود ... اساسا او ميل و شهوت است . گرسنگى و تشنگى از يك سو و تمايلات جنسى از سوى ديگر(آر. سى. زنر، 1387، 380) زروان « همه ى آنچه را كه خوبى در اوست به اهرمزد مى دهد و همه ى آنچه را كه بدى است به اهريمن وا مى گذارد. زيرا آز نه تنها حرص و طمع و شهوت، بلكه « ورن» نيز هست كه خود نه تنها به معنى ميل جنسى بلكه به معنى شك(نيز) مى باشد. ( همان، ص378) روان فى نفسه بى گناه است. گناه همانند مرض و مرگ از خارج به آن حمله ور مى شود. اين عامل خارجى به عنوان «آز» يا «ورن» اشاره مى رود كه اين دو( آز و ورن) هم به معنى شهوت جسمانى و هم به معنى بي بند و بارى عقلانى است زيرا آز نه تنها به تن حمله مى كند بلكه ذهن را نيز منحرف مى سازد( همان، 458)
« وَرَن» يا شهوت جنبه اى از آز است و بدون چهره است كه با نگاه به بيرون آنچه كه در درون است بر انگيخته شود و سرشت تن آرزومند شود.(جلالى مقدم، 1372، 120)
اگر سياوش را نماد اهورايى اين داستان در نظر بگيريم، سودابه نماينده ى زن اهريمنى در داستان است. در آيين زروانى- زردشتى كه شاهنامه در داستانهايش از آن بي بهره نيست زن موجودى است كه با «جه» (جيه) پيوستگى محكمى دارد وسرگذشت او با سرگذشت اين عامل اهريمنى و ماده ديو پيوند مى خورد.(همان، 257)
در اوستا «جهى» يا « جهيكا» زن بد كاره است و در مقابل زن «نايرى» يا «نايريكا» قرار دارد. او كسى است كه اهورا مزدا را به تلخ ترين اندوه دچار مي سازد.
«زرتشت از اهوره مزدا پرسيد : كيست كه ترا به تلخ ترين اندوه دچار مى كند؟ كيست كه ترا با تلخ ترين درد، دردمند مى كند. اهوره مزدا پاسخ داد: اى سپيتمان زرتشت: چنين كسى «جهى» است كه به روسپيگرى در پى اَشَوَن و نا اشون، مزدا پرست وديو پرست و نيكوكار مى رود» (اوستا، ونديداد، فرگرد18،بند65-61،857)
آنگاه زرتشت براى آنكه اثر بدكارى او را بيان دارد مى گويد: «نگاه او يك سوم سيلابهاى روان كوهساران را مى خشكاند».(همان،858)و او را لايق مرگ مى داند و مى گويد : «چنين آفريدگانى بيش از ماران شيبا ... سزاوار كشتن اند.»(همان،858)
جهى كه دختر اهريمن است اين ميل را از خود اهريمن مى پذيرد. «او(جهى) آن بدكردارى را چنان به تفصيل بر شمرد كه اهريمن آرامش يافت، از آن گيجى فراز جست سرجهى را ببوسيد و اين پليدى كه « دشتانش» خوانند بر جهى آشكار شد.»(جلالى مقدم، 1372 ،258)
«اهريمن براى اينكه مادگان را آلوده كند «جه ديوِ بد دين» را جفت شد. با هم جفت شدند تا باشد كه مادگان را آلوده كند و باشد كه به سبب آلودگى مادگان نران نيز آلوده شوند و از وظيفه بگردند.»(همان، 258)
«او كه دختر اهريمن است نه تنها انگيزاننده ى اهريمن به تازش بر جهان هرمزدى است، بلكه فريبنده و اغواگر مردان نيز هست و بنا بر اساطير زرتشتى زنان از او پديد آمده اند.»(بهار، 1386، 89)
سودابه اينك وظيفه ى آلودگى سياوش را به عهده دارد كه البته كامجويى خويش را هم مى طلبد.
سودابه را با زنان ديگرى در تاريخ و اسطوره مى توان مقايسه كرد.
سودابه با زليخا مشابهت هايى دارد: هر دو زن هستند و زيبا. هر دو به همسر خيانت مي كنند و هر دو عشق ناپاكى را در درون خود جاى مى دهند. هر دو براى به دست آوردن معشوق مكر و حيله ى فراوان به كار مى برند اما در پايان داستان، يوسف عزيز مصر مى شود و به بالاترين مقام انسانى (پيامبرى) نايل مى گردد ولى سياوش كشته مى شود. تفاوت ديگرآن هم در اين است كه سودابه از عشق سياوش محروم مى ماند و كشته مى شود اما زليخا با گذشتن از همه ى آنچه داشته است – وزليخا را در آن هفت سال هرچه داشت همه برسيد به نان خواستن افتاد، نابينا گشت در محنت روزگار – (عتيق نيشابورى، 1365، 168) و برگزيدنِ تنها، عشق يوسف، به همه ى آنچه مى خواسته است مى رسد.
«از سوى ديگر سودابه با «فدر» نيز شباهت هايى فراوان دارد. در اين داستان هم هر دو عاشق ناپسرى خود مى شوند عشق هر دو يك سويه است و چون ناكام مى شوند گناه را به گردن قهرمان مى اندازند. هر دو در پى عشق نافرجام به وضع رقت انگيزى مى ميرند. تفاوت آن دو در اين است كه سودابه هر گز در برابر كاووس به گناه خويش اعتراف نمى كند اما «فدر» پس از آن كه از ماجراى مرگ «هيپوليت» آگاه مى شود ماجرا را براى «تزه» اعتراف مى كند.»(اسلامى ندوشن، 1374، 79)
«سودابه از جهتي به شهبانوى چينى «سو-دا- گى» نيز شباهت دارد. همان گونه كه منش و كردار «جو-وانگ» و كاووس در دو حماسه ى ايرانى و چينى همانندى كامل دارد. حتي شباهت نامهاى اين دو شهبانو قابل تامل است درهر دو حماسه، شهبانوان خرد اهريمنى شوهر خويش شمرده شده و شاهزاده ى بيگناهى را شكنجه مى دهند وبيهوده مى كوشند تا آنان را گمراه سازند. در حماسه ى چين اختراع كوره ى آتشين را كه براى نابودساختن دشمنان به كار مى رفت، به شهبانو « سو-دا- گى» نسبت داده است و اين كوره مطابقت داردبا خرمن آتشى كه بنا بر داستان شاهنامه به تحريك سودابه و فرمان كاووس بر مى افروزند و شاهزاده سياوش ... محكوم به گذشتن از آن مى شود. در شاهنامه پس از آن كه خبر كشته شدن سياوش به ايران مى رسد، رستم خشمگين رودابه را در خون مى كشد. در«هنگ – شن – ينى » هم «دزه يا» (Tzeya ) سپاهسالار پيروز، خود به كشتن «سو- دا- گى» دست مى گشايد. درهر دو مورد شاهنشاهان ايران و چين به گونه ى مردان سست منش و زن باره نمودار شده و براثر نفوذ نيروهاى فوق طبيعت به گمراهى دچار آمده اند. (كوياجى، 1353، 85-84 )
کاووس: در جايگاه اجتماعى پادشاه ایران است اما در جايگاه روانى شخصی است حسود و بسیار دان و چیره زبان، هشیوار و بینادل و بد گمان– نگران از آینده ی سیاوش – بی خبرازتوطئه زنان، ناتوان در تصمیم گیری، زن دوست و ظاهر بین به دليل بي خردي دو بار پادشاهي خويش را از دست داده است. در برابرتوطئه ى سودابه ناتوان است. به جاي تدبير از احساس خويش استفاده مي كند. با آنكه پيمان شكنى را بد مى داند اما از سياوش مى خواهد كه عهد صلح با افراسياب را زير پا گذارد و جنگ را كه خود دستور توقف آن را داده بود دوباره شروع كند. با آنكه بي گناهى سياوش برايش اثبات شده است او را به درون آتش مى فرستد و سرانجام به گونه اى عمل مى كند كه سياوش مجبور مى گردد به جاى دوست دشمن را برگزيند و در سرزمينى ديگر فدا شود.
افراسیاب:در جايگاه اجتماعى شاه توران زمين و در جايگاه روانى خردمند، دانا و هوشیار، توجیه گر،معتقد به تقدیر، با شکوه و جلال « همان با کلاهست و با دستگاه همی بر سر آرد زتابنده ماه» فریبکار و پیمان شکن ، به قول کاووس « که آن ترک بد پبشه و ریمن است» بنا بر خوابى كه مى بيند با سياوش آشتى مى كند واورابه سرزمين خويش فرا مى خواند و ابتدا شيفته ى منش و شخصيت او مى گردد اما سرانجام بر اثر حسادت هاى كرسيوز- كه بى اعتنايى هاى افراسياب را بعد ازآمدن سياوش مى بيند - به قتل او راضى مى گردد.
کرسیوز: درجايگاه اجتماعى دومين شخصيت سياسى سرزمين توران، برادر شاه و فرمانده و مشاور افراسياب است ولى در جايگاه روانى: حسود دروغگو، ترسو و اهل اشتلم وگزاف، نامجو، مال دوست، کینه جو، کم خرد حیله گر و دسیسه ساز است. برای پیشبرد اهدافش نقش آفرینی هم می کند حسادت او به سياوش در نبرد سیاوش با گروی و دمور آشکار می گردد. حسد او ناشي از حقد است امام محمد غزالى در باره ى حسد مى گويد: از حقد حسد خيزد و حسد از جمله ى مهلكات است( امام محمد غزالي، 1372،ج2، 515 )
برآشفت گرسیوز از کار اوی پر از غم شدش دل، پر از رنگ و بوی(326/1832)
الكامل دشمنى ميان افراسياب و سياوش را به گردن دو پسر افراسياب و برادرش كه از او به «كيدر» نام مى برد مى اندازد. « دشمنى ميان افراسياب و سياوخش با بدگويى و سخن چينى دو پسر افراسياب و برادرش (كيدر) به سختى گراييد. افراسياب ايشان را فرمود كه سياوخش را بكشتند و خونش بريختند و او را پاره پاره كردند.( عزالدين بن اثير، ترجمه حسين روحانى، 1383، 280)
پس از باز گشت از نزد سیاوش شب تا صبح نقشه می کشد و دروغ می بافد تا افراسیاب را بد دل سازد.
بدو گفت کرسیوز ای شهریار سیاوش دگر دارد آیین و کار
فرستاده آمـــد ز کاووس شاه نهانی بــه نزدیک او چند راه
ز روم و زچین نیزش آمد پیام همی یاد کاووس گیرد به جام
برو انجمن شد فــــراوان سپاه بپیچد بنا گـــاه از او جان شاه(328/ 1855- 1852)
گرسیوزآنچنان رندانه دست به بازیگری می زند که سیاوش حیران و مات در برابر توطئه ی او سکوت می کند. ابتدا پیکی را روانه می کند و سیاوش را قسم می دهد که به استقبال او نیاید. آنگاه که با او روبرو می شود و نزدیک است توطئه اش با آمدن سیاوش به دربار افراسیاب آشکار شود.
زمانی همی بود و خامش بماند دو چشمش به روی سیاوش بماند
فرو ریخت از دیدگان آب زرد بـــه آب دو دیده همی چاره کرد(334/ 1957- 1956)
و آنگاه داستانهای گذشته را یاد آوری می کند و در حالی که اشک از دیدگان جاری کرده است شاهزاده را می فریبد.
همی گفت و مژگان پر از آب زرد پر افسون دل و لب پر از باد سرد(337- 2014) هنگامی که باز می گردد و افکار افراسیاب را مغشوش می سازد از ترس اینکه مبادا دست از سیاوش بدارد و روزگار، توطئه ی او را آشکار سازد.
بــر شاه رفتی زمان تا زمان بد اندیش کرسیوز بد گمان
ز هر گونه رنگ اندر آمیختی دل شاه توران بــــر انگیختی
چنین تا بر آمد برین روزگار پر از درد و کین شد دل شهریار (332/ 1925- 1922)
پیران: در جايگاه اجتماعي سپاهسالارافراسياب و مشاور و وزير او و در جايگاه رواني : خردمند، بردباراهل صلح و دوستي ، دورا ندیش، پیرپاکیزه و راستگوی، اهل مهر و وفا، اهل آشتی و پیوند، هوشیار
فرنگیس:در جايگاه اجتماعى شاهزاده و همسر وليعهد ايران و از نظر روانى : خانواده دوست، خردمند و هنرمند و شیفته ی حقیقی سیاوش
توصیف: توصيف عبارت است از ارائه ى خصوصيات و قيافه ى اشخاص داستان و محيطى كه حوادث داستان در آن روى مى دهد.(يونسى، 2535، 26) در توصيف، نويسنده علاوه بر روانى قلم بايد تجربه ى زندگى داشته باشد و مردم را خوب بشناسد و در احوال و غرائب احوالشان مطالعه كرده باشد زيرا مصالح كار خود را از همين مردم مى گيرد و اشخاص داستان خويش را از همين مصالح مى سازد و از هم متمايز مى كند (همان،269)
استاد طوس با توصیفات مناسب و زیبا که به اندازه ی کافی مخاطب را قانع سازد به معرفي شخصيت هاي داستان و محيط داستاني مى پردازد او مي داند كه توصيف نبايد بيش از حد بلند و خسته كننده باشد به همين دليل در توصیف تربیت سیاوش می بینیم.
تهمتن ببردش به زاولستان نشستن گهش ساخت در گلستان
سواری و تیر و کمان و کمند عنان و رکیب و چه و چون و چند
نشستنگه مجلس و میگسار همان باز و شاهین و یوز شکار
زداد و زبیداد و تخت و کلاه سخن گفتن و رزم و راندن سپاه
هنر ها بیاموختش سر بسر بسی رنج برداشت و آمد به بر(207/81-77)
سیاوش برای باز گشتن نزد پدر هنرهای رستم را بیان می کند که (پیرنگ )داستان هم هست.
چنین گفت با رستم سرفراز که آمد به دیدار شاهم نیاز
بسی رنج بردی و تن سوختی هنرهای شاهانم آموختی
پدر باید اکنون ببیند زمن هنر ها از آموزش پیلتن(208/ 86-84)
و آنگاه توصیف فضای بدرقه و استقبال از سیاوش كه توصيف محيط داستان است بسيار موجز و خلاصه.
جهانی به دیبا بیاراستند چو خوشنودی نامور خواستند
همی زر و عنبر بر آمیختند زگنبد به سر بر همی ریختند
جهان گشت پر شادی و خواسته در و بان وهر برزن آراسته
به زیر پی تازی اسبان درم به ایران ندیدند یک تن دژم
همه یال اسب از کران تا کران پراندوده مشک و می و زعفران(208/97-93)
و چون می داند که توصیفات پیش از حد می تواند ملال آور باشد استقبال از سیاوش را کوتاه بیان می کند.
بفرمود تا با سپه گیو و طوس برفتند با شادی و پیل و کوس
همه نامداران شدند انجمن به یک دست طوس و دگر پیلتن(209/100-99)
و پذیرایي در کاخ، بسیار موجز
پرستار با مجمر و بوی خوش نظاره بر او دست کرده به کش
به هر کنج در سیصد استاده بود میان در سیاوخش آزاده بود
بسی زر و گوهر برافشاندند سراسر براو آفرین خواندند(209/ 105-103)
فردوسی گاه توصیفات خویش را از زبان دشمن بیان می کند. ویژگی سپاهیان ایران را به جای آنکه خود بیان کند از زبان گرسیوز بیان می دارد كه اصطلاحا توصيف غير مستقيم ناميده مى شود.
وزان سو چو گرسیوز شیر مرد بیامد بر شاه توران چو گرد
بگفت آن سخن های ناباک و تلخ که آمد سپهبد سیاوش به بلخ
سپه کش چو رستم، سپه بیکران بسی نامداران جنگاوران
به هر یک زما بود پنجاه بیش سرافراز با گرزه ی گاو میش
پیاده به کردار آتش بدند سپردار با تیر و ترکش بدند
نپرد به کردار ایشان عقاب یکی را سر اندر نیاید به خواب
سه روز و سه شب بود زین هم نشان غمی شد سر و اسب گردنکشان
از ایشان کسی را که خواب آمدی زجنگ دلیران شتاب آمدی
برفتی و آسوده برخاستی به نوی یکی رزم آراستی(248/ 694- 687)
این عمل گرسیوزافراسیاب را عصبانی می کندکه ضمن توصیف سپاهیان سیاوش وشیوه ی جنگ آنان (پیرنگ) عصبانیت افراسیاب نیز هست.
پیرنگ:
اگر چه شخصیت و پیرنگ دو واژه ی جدا هستند و داستان پردازان آنها را جداگانه بررسی می کنند، چنان به یکدیگر مربوط هستند که به نظر می رسد از یک اصل و جوهر باشنذ. «این دو، مثل دو سر «آلاکلنگ» به هم مربوطندو هیچ حرکتی نمی تواند در یک طرف ایجاد شود که در طرف دیگر انعکاس پیدا نکند.»( جمال میر صادقی، همان کتاب، 83)
در تمام این درگیریها حوادث داستانی به گونه ای طرح شده است که عین زندگی، ملموس و واقعی و بی طرفانه جلوه کند. فردوسی به مسائل مطرح شده در داستان سیاوش پاسخ نمی دهدو خواننده خود باید از خلال داستان راه حل آن « چرا » ها را بیابد . بنابراین فردوسی در داستان سیاوش شیوه ای را به کار برده است که به آن«پیرنگ باز» می گویند.
طوس و گیو کنیزکی را در بیشه ای نزدیک توران زمین می یابند که علت تورانی بودن او همین نزدیکی بیشه به سرزمین توران است که پیرنگ حادثه هم تلقی می گردد. کنیزک زیباست و علت درگیری طوس و گیو هم برخوردارشدن از زیبایی کنیزک است.
به نخجیر توران به دشت دغوی همان باز و یوزان نخجیر جوی
بدانجایگه ترک نزدیک بود زمینش ز خرگاه تاریک بود
یکی بیشه پیش آمد از راه دور به نزدیک مرز سوران تور(203/ 24-22)
علت اینکه کنیزک خانواده ی خود را ترک کرده است :
چنین داد پاسخ که ما را پدر بزد دوش و بگذاشتم بوم و بر(203/ 29)
و علت زدن و پرخاش پدر :
شب تیره مست آمد از دشت سور همان چون مرا دید جوشان زدور
یکی خنجر آبگون برکشید همی خواست از تن سرم را برید(203/ 31-30)
و علت پیاده بودن کنیزک :
پیاده بدو گفت چون آمدی که بی باره و رهنمون آمدی
چنین داد پاسخ که اسبم بماند ز سستی مرا بر زمین برنشاند(204/35-34)
طوس و گیو بر سر تصاحب کنیزک با یکدیگر درگیر می شوند و علت آن
دل پهلوانان بر او نرم گشت سر طوس نوذر بی آزرم گشت(204/40)
و سرانجام درگیری آنان که نزدیک به کشته شدن کنیزک می گردد و شاعر بزرگ علت آن را تندی می داند.
سخنشان زتندی به جایی رسید که این ماه را سر بباید برید(204/46)
و پیرنگ رفتن نزد شاه و پذیرفتن قضاوت او، پیشنهاد یکی مرد سرافراز است.
میانشان چن آن داوری شد دراز میانجی بیامد یکی سرفراز(204/47)
حوادث زمانی و مکانی چه جزئی و چه عمده همه دارای پیرنگ هستند و فردوسی این نکته را می دانسته که حوادث داستانی او باید دلیل داشته باشد تا بدین وسیله واقعیت نمایی و پذیرفتن حوادث از جانب مخاطب از یک داستان عامه پسند بیرون بیایدو به یک شاهکار تبدیل شود.
ماجرای به دنیا آمدن سیاوش با طمع شاه آغاز می شود. پس از در گیری طوس و گیو کنیزک را به دربار می آورند تا کاووس قضاوت کند. کاووس وقتی دختری به زیبایی او می بیند می گوید:
گوزن است اگر آهوی دلبر است شکاری چنین از در مهتر است(205/ 53)
و سیاوش از این کنیز زیبا رو به دنیا می آید.زیبایی را از مادرش به ارث برده است ولی بر اساس گفت ستاره شناسان آشفته تقدیر است. چرا؟ پیرنگ های نهفته در تقدیر او را ببینید. مادرش خویش گرسیوز است ازکشور توران. گرسیوز سرچشمه ی حسادت و مظهر شر و بدی. آتشی که او به پا می کند ایران و توران را می سوزاند. پدر بزرگ سیاوش(پدر کنیزک) مردی است که مست به خانه می آید و موجب فرار دختر از خانه و کاشانه می گردد. سودابه زنی هوس باز و طالب قدرت که برای ارضای خواسته ی خویش از هیچ چیز رو گردان نیست حتی بد نامی و رسوایی در کوی و برزن و کاووس نمونه ی نابخردی و تسلیم در برابر زن و هوس.
کودک وقتی به دنیا می آید تعجب همگان را برمی انگیزد.
جهان گشت از آن خرد پر گفت و گوی کزآن گونه نشنید کس روی و موی(207/ 67)
پس بایدتربیتش هم شگفت انگیز و به دست مردی استثنایی باشد و این نیز با پیرنگی قوی و اصولی به رستم سپرده می شود.
رستم برای تربیت سیاوش در دامان خود دو دلیل مهم ذکر می کند که پیرنگ این حادثه هم هستند.ثروت و قدرت.
چو دارندگان تو را مایه نیست مرو را به گیتی چو من دایه نیست(207/ 74)
کودک زیر نظر رستم پرورش می یابد و آیین و راه و رسم پادشاهی را می آموزد..
فردوسی که قهرمان خود را قهرمان پاکی و آیینی می داند از زبان کاووس دست به نیایش می زند که خود پیرنگ این اتفاق هم هست.
چنان از شگفتی بدو در بماند بسی آفرین بزرگان بخواند
برآن برز بالای و آن فر اوی بسی بودنی دید در پر اوی
بدان اندکی سال و چندان خرد که گفتی روانش خرد پرورد
بسی آفرین بر جهان آفرین بخواند و بمالید بر رخ زمین
همی گفت با کردگار سپهر خداوند هوش و خداوند مهر
همه نیکوی ها زگیتی به تست نیایش زفرزند گیرم نخست(209/210/ 115-110)
هنگام بازگشت سیاوش به دربار پدرش، ضمن توصیف صحنه ی استقبال، فردوسی او را آزاده می نامد .
به هر کنج در سیصد استاده بود میان در سیاوخش آزاده بود(ص209 ، بیت 104)
و کاووس با دیدن او آنچنان شگفت زده می شود که نام خداوند را بر زبان جاری می سازد.
بدان اندکی سال و چندان خرد که گفتی روانش خرد پرورد(همان ، بیت 112)
پس او با این دو صفت شناخته می شود: آزاده و خردمند. دو صفتی که کاووس از آن بی بهره است.- او همانند مربی خویش اهل دسیسه نیست . آنچه که سیاوش و مربی اش را از پا در می آورد دلاوری رقیب نیست بلکه دسیسه است. در برابر رستم دسیسه ی نا برادری شغاد و در برابر سیاوش دسیسه ی(پدر بزرگ)، گرسیوز و هر دو قابل عبرت « هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است.» - آنچه باعث دردسر سیاوش می گردد در خودسیاوش است.گویا فردوسی می خواهد غیر مستقیم بیان کند که آنچه در هستی پا به عرصه ی وجود می گذارد، حتی اگر به کمال باشد کمال او در خویش نوعی نقص است زیرا او به محلی پا گذاشته است که نمی تواند کمال را دریابد. پس توطئه ها علیه او بر پا می گردد
حیله ها و خشمها و رشکها بر سرش ریزد چو آب از مشکها(مولانا، 1384، 84)
گره افکنی:
گره ها را می توان به دو دسته تقسیم کرد. گره ها تا ورود سیاوش به آتش و گره های بعد از عبور از آتش
او به دربار می آید و سودابه با دیدن او :
چـــــو سودابه روی سیاوش بدید پر اندیشه گشت و دلش بردمید
چنان شد که گفتی طراز نخ است و گر پیش آتش نهاده یخ است(211/ 134-133)
و این اولین گرهی است که در راه سیاوش به وجود می آید . عاشق شدن سودابه بر سیاوش.
او برای جلب سیاوش، نزد کاووس از او تعریف می کند تا او را به شبستان بکشد. سیاوش اما گویی از پیش می داند که توطئه ای در کار است. این توطئه ها نیز همه بر اساس دلیل و منطق رفتار آدمی است که انسان چگونه برای به دست آوردن خواهش دل، دست به هر کاری می زند.
سودابه کاووس را ترغیب می کند که سیاوش از خانواده ی شاهی زن انتخاب کند و با این ترفند او را به اندرونی شاه وارد می سازد تا خواسته ی خویش را با او در میان بگذاردکه پبرنگ حادثه هم هست.
دگر روز شبگیر سوداوه رفت بر شاه ایران خرامید تفت
.......................................... ....................................
همه روی پوشیدگان را ز مهر پر از خون دلست و پر از آب چهر
نمازش بریم و نثار آوریم درخت پرستش به بار آوریم(212/ 143-138)
و سیاوش که از رفتار سودابه با اطلاع است اعتراض می کند و از شاه می خواهد که او را با موبدان و خردمندان همراه سازد که پیرنگ این حادثه و جمله ی سیاوش هم هست(به دانش زنان کی نمایند راه) و با استقبال از سیاوش در شبستان انتظار آفرینی داستان بالا می رود.
توصیف و فضا سازی و استقبال از سیاوش - که در عین حال پیرنگی از توطئه ی سودابه را دارد- و این در رفتار سیاوش آشکار است که« همی بود لرزان زبد» (215/118)
شبستان همه پیشباز آمدند پراز شادی و بزمساز آمدند
همه جام بود از کران تا کران پر از مشک و دینار و پر زعفران
درم زیر پایش همی ریختند عقیق و زبر جد برآمیختند
زمین بود در زیر دیبای چین پر از در خوشاب روی زمین
می و رود و آواز رامشگران همه بر سران افسران گران
شبستان بهشتی بد آراسته پر از خوبرویان و پر خواسته
سیاوش چو بمیان ایوان رسید یکی تخت زرین رخشنده دید
برو بر ز پیروزه کرده نگار به دیبا بیاراسته شاهوار
برآن تخت سوداوه ی ماهروی بسان بهشتی پر از رنگ و بوی
نشسته چوتابان سهیل یمن سر زلف جعدش سراسر شکن
یکی تاج بر سر نهاده بلند فروهشته تا پای مشکین کمند
پرستار نعلین زرین به دست به پای ایستاده سر افکنده پست(215/190-179)
و گره دوم :
سیاوش چو از پیش پرده برفت فرود آمد از تخت سوداوه تفت
بیامد خرامان و بردش نماز به بر در گرفتش زمانی دراز
همی چشم و رویش ببوسید دیر نیامد زدیدار آن شاه سیر (215- 216/ 193-191 )
در آغوش گرفتن سیاوش در میان افراد شبستان با آن وضعیت برای سیاوش شکی باقی نمی گذارد که هدف سودابه چیست. او که خود شیفته سیاوش است و این هوس و شیفتگی را نه تنها در خود بلکه دردیگران هم می بیند اما در برابر سیاوش از یک چیز شگفت زده است که خلقت سیاوش از چیست؟
فردوسی اگر چه می توانست در ابیاتی، زیبایی سیاوش را به توصیف بنشیند از آن جا که داستان حماسی است باید این شیفتگی سر به مهر بماند و تنها با بیانی خیالی توصیف شود تا مخاطب، خود زیبایی سیاوش را در ذهن و دل خویش ترسیم کند. تنها با دو بیت که پیرنگ سوال سودابه هم هست توصیف او را بیان می کند. سودابه به سیاوش می گوید:
نگویی مرا تا نژاد تو چیست؟ که بر چهر تو فر چهر پریست
هر آنکس که از دور بیند ترا شود بی هش و برگزیند ترا(220/257-256)
و سیاوش در پاسخ می گوید:
و دیگر که پرسیدی از چهر من بیامیخت جان تو با مهر من
مرا آفریننده از فــــــر خویش بپرورد و بنشاند در پر خویش(222/291-290)
او نمونه ی پاکی و پاکدامنی است. به خواسته ی سودابه تن در نمی دهد. پیرنگ زیر بار نرفتن سیاوش از ازدواج با دختران سودابه، داستان هاماوران و بر خورد پادشاه حمیر با شاه و دلاوران ایران است. سودابه چون پاسخی از سیاوش نمی بیند پوشش از چهره بر می گیرد تا زیبایی خود را بر او آشکار سازدو سرانجام با بوسه ای صدا دار شرم از رخ می شویدو سیاوش را در آغوش می گیرد به گونه ای که غوغا و کشمکش آنی و روحی سیاوش او را به گریه می اندازد.[1]
سرش تنگ بگرفت و یک بوس چاک بداد و نبود آگه از شرم و باک
رخان سیاوش چو گل شد زشرم بیاراست مژگان به خوناب گرم(221/278-277)
خردمندی سیاوش خیلی زود او را به خود می آورد. با اندیشه ای درست و بجا و با ملایمت و مهربانی از سودابه تعریف و تمجید می کند و از او دخترش را خواستار می گردد و آنگاه برای تغییر اوضاع که می توان آن را « ضد توطئه» نامید پیرنگ سوال سودابه را مطرح می سازد.
و دیگر که پرسیدی از چهر من بیامیخت جان تو با مهر من
مرا آفریننده از فر خویش بپرورد و بنشاند در پر خویش
تو این راز مگشای و با کس مگوی مرا جز نهفتن سخن، نیست روی(222/ 292-290)
گره سوم: سودابه مجلسی فراهم می کند و سیاوش را می طلبد و راز عشق خویش را با او درمیان می گذارد و سرانجام دست به تهدید می زند و چون از جانب سیاوش پاسخ منفی می یابد.
بزد دست و جامه بدرید پاک به ناخن دو رخ را همی کرد چاک
برآمد خروش از شبستان اوی فغانش از ایوان برآمد به کوی
یکی غلغل از کاخ و ایوان بخاست که گفتی شب رستخیز است راست(224/328-326)
و چون کاووس به شبستان می آید پیش دستی کرده ماجرا را آنگونه که از قبل طراحی کرده است بیان می داردو کاووس که کم خرد و نادان(شخصیت) است، بلافاصله سخن او را در ذهن می پذیرد و در دل می گوید:
سیاوخش را سر بباید برید بدین سان بود بند بد را کلید(225-340)
کاووس با بوییدن اندامهای سیاوش و خوار کردن سودابه کشمکش را در درون ضد قهرمان بالا می برد تا قهرمان اصلی را به سوی گرهی نابود کننده پیش ببرد درعین حال که پیرنگ خوار کردن سودابه هم در همین ابیات نهفته است.
غمی گشت و سودابه را خوار کرد دل خویش را زو پر آزار کرد
به دل گفت کین را به شمشیر تیز بباید کنون کردنش ریز ریز(227/ 368-367)
اما چون سودابه را دوست دارد او نیز به کشمکشی در درون خویش گرفتار می گردد و با بهانه هایی پیرنگ جلوگیری از کشتن سودابه را طرح می ریزد.
زهاماوران زان پس اندیشه کرد که آشوب خیزد از آزار و درد
و دیگر بدانگه که در بند بود براو نه خویش و نه پیوند بود
پرستار سوداوه بد روز و شب بپیچید از آن رنج و نگشاد لب
سدیگر که یک دل پر از مهر داشت ببایست ازو هر بد اندر گذاشت
چهارم کزو کودکان داشت خرد به چاره غم خرد نتوان سپرد (227/ 373-369)
سودابه که به خواسته ی اهریمنی خویش نرسیده است اینک به فکر انتقام است. برای فرستادن سیاوش درون آتش و نابود کردن او دست به جادو می زندو زنی جادو گر را به کمک می طلبد تا از بچگان او دروغش فروغ گیرد.
زنی بود با او به پرده ندرون پر از جادوی بود و بند و فسون
گران بود و اندر شکم بچه داشت همی از گرانی به سختی گذاشت(228-379- 380)
زن از این جهت که با سودابه سازگار است جادوی است(پیرنگ) و از اینکه سنگین است به سختی روزگار بارداری را می گذراند. در برابر زر بسیار و قول و پیمان، توطئه ی سودابه را می پذیرد(پیرنگ) و زن برای آبروی سودابه (پیرنگ) سقط جنین را می پذیرد.
علت سقط کودکان دارویی است که زن می خورد(پیرنگ) و چون فردا کاووس به دیدار سودابه می آید سودابه به او می گوید:
دو کودک برآن گونه با تشت زر فگنده به خواری و خسته جگر
ببارید سوداوه از دیده آب بدو گفت روشن ببین آفتاب
همی گفتمت کو چه کرد از بدی به گفتار او خیره ایمن شدی
دل شاه کاووس شد بد گمان برفت و پر اندیشه شد یک زمان
همی گفت کین را چه درمان کنم؟ نشایدکه این بردل آسان کنم(229/ 404-400) (پیرنگ)
علت در خواستن منجمان و ستاره شناسان روشن کردن وضعیت کودکان و پدر و مادر آنهاست. اما چون پدر و مادر کودکان مشخص می شوند زن اعتراف نمی کند و این کشمکش را در درون کاووس بالا می برد.آنگاه چون ماجرا را برای سودابه بیان می کنند سودابه علت آن را (پیرنگ) ترس از سیاوش و مربی او رستم می داند . کاووس که گریه و زاری سودابه را می بیندبا او در گریستن همراهی می کند و با موبدان و مشاوران به مشورت می نشیند تا آنها راه حلی به او پیشنهاد کنند و آن راه حل گذشتن یکی از آتش است که سیاوش آن را می پذیرد و این گرهی بزرگ و سخت که قهرمان را تا پای مرگ پیش می برد.
سودابه برای نرفتن درون آتش بهانه زیر را طرح میریزد :
چنین پاسخ آورد سودابه پیش که من راست گویم به گفتار خویش
فکنده نمودم دو کودک به شاه ازیـــــــــن بیشتر کس نبیند گناه
سیاوخش را کــرد باید درست که این بد نکرد و تباهی نجست(233/ 461-459)
بی گناهی او ثابت شده است و اینک می تواند انتقام بگیرداما آنچه تقدیر چنین بزرگانی را با خون رقم می زند بزرگواری آنهاست. در پيش از اسلام، جهت اثبات حقانيت، آزمايش « ور»مرسوم بود . ور از واژه ى اوستايى « ونگهه» به معنى آزمايش و آن عبور متهم ازدرون آتش است. دو كوهه آتش درست مى كردند كه در ميانشان راه باريكى وجود داشت. اگر شخص سالم بيرون مى آمد دليل بر بيگناهى او بود چنانكه سياوش به ميان آتش رفت و سالم از آن بيرون آمد.(پژوهشنامه ى زبان و ادبيات فارسي، شماره ى ششم،1389،ص 15)آتش همتاى زميني خورشيد است و مثل خورشيد زندگى مى بخشد، آتش تميز و پاك كننده است و از خاك آن رستنى هاى تازه و بارور پديد مى آيد. در شاهنامه پيدايش آن را به هوشنگ نسبت داده اند.(همان، 14) آتش در اين تراژدى مظهر راستى و درستى است. آتش ميزانى براى اثبات درستى و راستى در برابر دروغ وپليدى است... سرشت و گوهر پاك سياوش به پاكى گوهر آتش است. سياوش با عبور از آتش راستى خويش را به اثبات مي رساند.(همان، 15)
چو بخشايش پاك يزدان بود دم آتش و آب يكسان بود ( 236/ 505)
آتش در بسياري از اديان تجلي خداوند است. در چين، آتش دلالت بر شور و شوق دارد و نرينه است. در مصر، آتش تطهير كننده به شمار مي آيد. خداي عبرانيان در بته ى آتش فروزان به صورت يك ستون آتشين يا پاره ى آتش بر روى كوه سينا متجلي شد. در اصول عيسوي، آتش برزخ، تطهير كننده و آتش دوزخ كيفر دهنده است... در قصص قرآني نيز به آزمودن آتش اشاره شده است. نمرود ابراهيم خليل (ع) را به درون آتش مي اندازد اما آتش به فرمان خداوند بر او سرد و خاموش و تبديل به گلستاني سبز و خرم مي شود. درقرآن ،آتش 126 بار به صورت النارو19مرتبه به صورت نارا به كار رفته است.(پژوهشنامه ى زبان و ادبيات فارسى، ص15)
توصیف صحنه ی عبور از آتش با همه ی کلی گویی زیباست. قانون و آیین زمان، فاصله ی هیزم ها، نحوه ی روشن شدن آتش، چگونگی تلفیق دود و آتش، توصیف سیاوش و مردمانی که مشغول تماشا بودند، نحوه ی برخورد سیاوش با کاووس و ...
و نظاره ی سودابه از دور و بیرون آمدن سیاوش از آتش و شادمانی جهانی که نشان از پاکی سیاوش را بیان می کند و همه پیرنگی قوی بر بیگناهی سیاوش.
سودابه که خود را رسوا می بیند موضوع جادوگری زال را پیش می کشد- زالی که فرسنگها از ماجرا به دور است- و این نکته را کاووس این بار خوب در می یابد که در جواب او می گوید:
نگردد همی پشت شوخیت کوژ(238/532)
دراين صحنه ها گفتگوى شخصيت هاى داستان نيز ويژگى ديگرى است كه به زيبايى صحنه هاى توصيف مى افزايد. گفتگو، گفتار شخصيت هاى نمايشنامه يا داستان است. گفتگو ممكن است ميان اشخاص داستان رد و بدل شود يا در ذهن شخصيت واحدى تحقق يابد، چنانچه در ذهن شخصيت واحدى رخ دهد يا به طور يك جانبه ادا شود تك گويى ناميده مى شود. گفتگو بنياد نمايشنامه يا داستان را پى مى ريزد و در داستان يكى از عناصر مهم و يا به عبارتى همسنگ ارزش توصيف است زيرا سبب مى شود پيرنگ گسترش يابد، درون مايه نشان داده شود، شخصيتها معرفى شوند و عمل داستانى پيش برود.(سيما داد،1371، 254)
دربحران اولیه قهرمان داستان از مرگی حتمی نجات می یابدو این بحران می تواندبه عنوان یکی از گره های اصلی داستان نیز قلمداد گرددتا سیاوش را روبروی افراسیاب قرار دهد. سیاوش بزرگ منش و دور اندیش است و این را درتقاضای بخشش سودابه از کاووس می بینیم. بخشايش سودابه از جانب سياوش نمود تسليم در برابر جبر طبيعي است چراكه نمي خواهد اين جبر را بر هم بزند و از نتيجه ى بدتر مي ترسد. (جان راسل هينلز، ترجمه باجلان فرخى، 1383، 330)
افراسیاب به ایران حمله می کند و این بهانه ای می شود برای دور شدن سیاوش از درباری آشفته و پریشان. داوطلبانه آماده ی نبرد با افراسیاب می گردد که خود پیرنگی است برای رفتن سیاوش به میدان جنگ.
پیرنگ حمله ی افراسیاب به ایران در برداشت کاووس از شخصیت افراسیاب نهفته است.
بدیشان چنین گفت کافراسیاب زباد و زآتش ، زخاک و زآب
همانا که یزدان نکردش سرشت مگر خود سپهرش دگرگونه کشت
که چندین به سوگند پیمان کند به خوبی زوان را گروگان کند
چو گرد آورد مردم جنگجوی بتابد زپیمان و سوگند روی(240/566-563)
کاووس خود آماده ی نبرد می گردد اما موبدان مشاور او را یاد آوری می کنند که دوبار پادشاهی ایران را به خطر انداختی کافی نیست؟ اکنون پهلوانی انتخاب کن که بتواند جنگ را رهبری کند. سیاوش که مترصد فرصت است تا از درباری آشفته و توطئه های سودابه نجات یابد آمادگی خود را برای جنگ اعلام می کند! بهترین موقعیت برای دوری از چنین درباری برای او فراهم می شود. جنگ. چرا او جنگ را می جوید؟
مگر که م رهایی دهد دادگر ز سوداوه و گفت و گوی پدر
و دیگـر کزین کار نام آورم چنین لشکری را بـه دام آورم(241/ 580- 579)
مذاکره ی کاووس با رستم پیرنگ انتخاب رستم را بیان می کند.
چو بیدار باشی تو، خواب آیدم چو ارمیده باشی شتاب آیدم
جهان ایمن از تیز شمشیر تست سر ماه بر چرخ در زیر تست(242/ 596- 595)
از نظر روان شناسی سیاوش می داند برای فرماندهی کردن بر سپاهیان، فرمانده ویژگیهای خاص می خواهد و سربازان و زیر دستان هر چقدر رابطه ی تنگاتنگ و صمیمی با فرمانده داشته باشند فداکارترند. پس سربازان خویش را از جوانانی انتخاب می کند که شجاع و هم سال اویند. اگر چه فردوسی علت این انتخاب را ظاهرا بیان نکرده است در مفهوم انتخاب او از نظر روان شناسی وجود دارد.
گزین کرد ازآن نامداران سوار دلیران جنگی ده و دو هزار
هم از پهلو پارس و کوچ و بلوچ زگیلان جنگی و دشت سروچ
سپرور پیاده ده و دو هزار گزین کرد شاه از در کار زار
از ایران هرآنکس که گوزاده بود دلیر و خردمند و آزاده بود
به بالا و سال سیاوش بدند خردمند و بیدار و خامش بدند(242/ 609- 605)
گره افکنی:گره های مرحله ی دوم
پیش از این گره هایی را که منجر به عبور سیاوش از آتش شد برشمردیم و اینک:
گرهی که در این قسمت داستان زده می شود برخورد دو گانه ی کاووس با پیروزی سیاوش است. سیاوش در نبرد با گرسیوز پیروز می شود و نامه ی پیروزی خویش را برای کاووس می فرستدکاووس در پاسخ به او می گوید:
از آن پس که پیروز گشتی به جنگ به کار اندرون کرد باید درنگ
نباید پراگنده گردد سپاه بپیمای روز و بیارای گاه
که آن ترک بد پیشه و ریمن است که هم با نژاد است و هم با فن است
همان با کلاهست و با دستگاه همی سر بر آرد زتابنده ماه
مکن هیچ در جنگ جستن شتاب به جنگ تو آید خود افراسیاب(246-247 /678-674)
و چون سیاوش بر مصالح بعدی داستان با افراسیاب آشتی می کند با او برخوردی دیگر دارد.درابیات بالا علاوه بر بیان این نکته پیرنگ در گیر نشدن با افراسیاب نیز نهفته است.
افراسیاب که نگران است جشنی فراهم می کند و بزرگان رادعوت می نماید تا روحیه ی افراد را بالا ببرد.اما آشفتگی خیال او دست از گریبانش بر نمی داردو همین آشفتگی خیال است و چنان خوابی را می بیند که فردوسی به زیبایی تمام آن را از زبان خود افراسیاب بازگو می کند تا نتیجه ی آن را بيان كند که گرهی دیگر بر رابطه ی سیاوش و کاووس می افزاید.
در شاهنامه حدود پانزده خواب وجود دارد كه برخي از شاهنامه پژوهان، چند خواب را الحاقى دانسته اند از مجموع حدود نه خواب در بخش پهلوانى شاهنامه و شش خواب در دايره ى سرگذشت سياوش و كيخسرو مى گذرد (پژوهشنامه ى زبان و ادبيات فارسي،1389، ص20) خواب و رويا و تعبير كردن آنها براى پادشاهان و پهلوانان اهميت خاصى دارد واساس بسيارى از تصميم گيرى هاى مهم بر خواب است.
خواب هاى شاهنامه از ابهام به دور است و معما گونه نيست از آنجا كه موجودات ملكوتى داراى شخصيت هاى اخلاقى اند، فريفتار و نادرست نيستند. پيام آنها دو پهلو ودروغ نيست. تنها خواب دروغين شاهنامه، روياى بهرام چوبين است كه در واقع خواب نيست و گونه اى طلسم و جادوست(همان ص20)
خواب ها از نظر پيوند با روح و نفس به سه دسته تقسيم مى شوند.
1- خواب هاي پريشان: اين گونه رويا، رويايى است كه يك سره از نيازهاى تنى و نفسانى برآمده باشد
2- خواب هاى كما بيش راست: اين گونه از رويا آن است كه چون خواب پريشان، يك سره انگيخته و زاده ى نيازهاى تني و روانى نيست و به يكبارگى از نفس بر نمي آيد و مايه نمى گيرد؛ بلكه روح نيز در آن بهره و نقشى مى تواند داشت. پس روياى كما بيش راست رويايى است كه نفس و روح در پديدارى آن با يكديگر هنبازند
3- خواب راست: اين گونه از رويا برترين گونه ى روياست. در فرهنگهاى باستان برآن بوده اند كه خدايان اين خواب را در دل پاره اى از كسان كه به نهان بينى مى توانسته اند آينده را پيش گويند و از رازها آگاه گردند، در مى افكنده اند. خواب هايى كه در تورات از آنها سخن رفته است و آنها را گزارده اند. خواب هايى كه خداوندشان در دل رويا بين افكنده است. روياى راست در اسلام نيز پاره اى از چهل و شش پاره ى پيامبرى شمرده شده است.( مير جلال الدين كزازى، 1387، ص96)
خواب پیرنگی است برای آشتی جویی افراسیاب که با بزرگ منشی و آزادگی سیاوش- آن هنگام که می بیند حیله ای در کار نیست – پذیرفته می شود. اما حسن نیت افراسیاب با فرستادن یکصد نفرگروگان به دربار سیاوش که پیرنگ هم هست مشخص می گردد.
سیاوش نتیجه ی مذاکره را برای کاووس می فرستد و کاووس که ویژگی های خاص خود را داراست نمی پذیرد و از سیاوش می خواهد که گروگانها را به دربار بفرستد و هدایا را از بین ببرد و به جنگ افراسیاب برخیزد اما سیاوش که آن را بر خلاف رسم آزادگی و جوانمردی می داند نمی پذیرد زیرا این عمل کاووس را خلاف رسم وفا داری می داند که به آن پایبند است و سرانجام در برابر اصرار زنگه و بهرام می گوید:
چنین داد پاسخ که فرمان شاه برآنم که برتر زخورشید و ماه
ولیکن به فرمان یزدان دلیر نباشد که و مه، نه پیل و نه شیر
کسی کو زفرمان یزدان بتافت سراسیمه شد، خویشتن را نیافت(273/ 1081- 1079)
نامه نگاری سیاوش و کاووس و رای زنی های رستم و بهرام و زنگه ی شاوران و پیشنهاد هایی که هر یک به سیاوش می دهندو گله گذاری سیاوش از وضعیت در بار و نفرین به سرزمین هاماوران در اصل نوعی « فلش بگ» (بازگشت) به عقب است تا مخاطب فراموش نکند که داستان چگونه پیش رفته است و در عین حال ، فردوسی بیان می کند که آدمی در هر شرایط باید بر اساس گذشته جایگاه امروزی واقعی خود را مشخص نماید. سیاوش اگر با همه ی آن توطئه ها که در بار کاووس برای او فراهم کرده است دستور کاووس را می پذیرفت او نیز یکی بود از همان کسان و نه آن سیاوش که برای رفتن بر سر پیمان تا پایان جان ایستادگی می کند.
او چون راهی نمی یابد بدون اینکه به وطن و میهن خود خیانتی کرده باشد از افراسیاب می خواهد که اجازه دهد از سرزمین او بگذرد و همین پیرنگی می شود برای ماندن او در توران زمین.
پذیرفتن سیاوش گرهی دیگر در حادثه ی داستانی اوست. او باید از دست دوست به دشمن پناه بردو همین گره او را آشفته می سازد. دو باره یادآوری حوادث گذشته او را به کشمکشی درونی وادار می سازد. این کشمکش درونی با دیدن پیران دو باره تازه می گردد و فلش بگی می شود به گذشته و گریستن سیاوش که پیران هم آن را می بیند. سیاوش از آنجا که دور اندیش است موضوع ماندنش را با پیران در میان می گذارد و چون به او اعتماد دارد همراه با سوگندهایی که افراسیاب می خورد ماندن را می پذیرد. تشریفات لازم و ضروری که جزو توصیف صحنه است با هدایایی که افراسیاب و بزرگان برای سیاوش می فرستند به پایان می رسد.
زندگی جریان عادی خویش را پی می گیرد.یکی از این جریان ها گوی زدن سیاوش است با افراسیاب که با توصیف زیبای فردوسی و انتخاب افراد، سیاوش به هنر نمایی می پردازد. تیراندازی و مهارت او در شکار که از صحنه های زیبا و توصیفات بدیع و شگفت انگیز فردوسی است بیانگر مهارت و هنر سیاوش است. از یک سو و از سوی دیگر پیرنگی هستند بر حسادت های گرسیوز و دیگر تورانیان. این که این همه مهارت و توانایی از کودکی دوازده ساله همراه با خردمندی و رفتار مناسب با افراد، او را محبوب می سازد و این محبوبیت و دوست داستن حس حسادت انسان های ناتوان را بر می انگیزد.
شاهزاده بودن با آن خصلت های پسندیده پیران را وا می دارد که فرنگیس افراسیاب را برای او خواستگاری کند – گرچه در بعضی نسخ شاهنامه ازدواج با جریره دختر پیران مقدم است- و از این راه ماندن او را در سرزمین توران مستحکم تر می سازد که خود پیرنگی دیگر خواهد بود برای ماندن سیاوش.
ذهن آشفته ی افراسیاب به گذشته بر می گردد و پیش بینی منجمان را به خاطر می آورد اما استدلال های پیران اگر چه خیلی هم قدرتمند نیستند و با حسن نیتی که افراسیاب به پیران دارد آن را می پذیرد و دختر خویش را به سیاوش به زنی می دهد.
از ویژگیهای داستان در این قسمت که بر ظاهری شگفت دلالت داردو شاید بتوان آن را بر گردن تقدیر گذاشت، اینکه سیاوش و فرنگیس هیچکدام مادر ندارند و کار فرستادن عروس به خانه ی شوهر و همراه فرستادن جهیزیه را گلشهر همسر پیران به عهده دارد.
پس از آن سیاوش به سوی ختن حرکت می کند و در آنجا ساکن گشته و کنگ دز را بنا می کند. كنگ دز« دزى است كه سياوش آن را بر سر ديوان ساخت و تا آمدن كيخسرو متحرك بود. كيخسرو از آن دز خواست كه به زمين فرود آيد و كنگ دز در ناحيه ى خراسان در جايى به نام سياوشگرد در مرز ايرانويچ مستقر شد. كنگ دز داراى هفت ديوار است كه بنا بر روايات پهلوى يكي از سنگ، دومين از فولاد، سومين از شيشه، چهارمين سيمين، پنجمين زرين، ششمين از كهربا و هفتمين از ياقوت است. بنا بر روايت بندهشن اين ديوارها از زر و سيم و فولاد و برنج و آهن و آبگينه و سنگ لاجورد ساخته شده اند. كوشك هاى آن سيمين و دندانه هايش زرين است. در آن چهارده كوه و هفت رود قابل كشتيرانى وجود دارد و هفت مرغ در آنند كه مى توانند حكمران آن را يارى كنند. پانزده در دارد، هريكي به بالاي پنجاه مرد. پشوتن گشتاسبان با هزار پيرو خود در آن اقامت دارند و درپايان جهان به ايرانشهر مي آيند و دين و پادشاهي را دو باره مستقر مي سازند.( احمد تفضلى، 1364، 140) به روايتى اين دژ در بلندى و بر سر راه تركستان به چين و به روايتى آن سوى درياى فراخكرد بنا شده است( جان راسل هنيلز، 1383، 327 ) واهميت آن درآن است كه« رستاخيز از آنجا آغاز مى شود»
(همان،328) طالع اختر شناسان در مورد این شهر سیاوش را غمگین و عصبانی می سازد اگر چه خود به دلیل فری که دارد از آینده ی خویش با خبر است ، گویا آن را برای پیران می خواهد روشن سازد.
از آن بوم خرم چو گشتند باز سیاوش همی بود با دل به راز
از اختر شناسان بپرسید شاه که گر سازم ایدر یکی جایگاه
از او فر و بختم بسامان بود و گر کار با جنگ سازان بود؟
بگفتند یکسر به شاه گزین که بس نیست فرخنده بنیاد این
از اختر شناسان برآورد خشم دلش گشت پر درد و پر آب چشم( 308/307 /1595- 1591)
از دير باز در در بار پادشاهان عده اى از ستاره شناسان و پيشگويان حضور داشتند و در كارهاى مهم طرف مشورت پادشاه بودند. حتى بعد ها پيشگويى در مورد زندگى شاهزاده ى به دنيا آمده كه در داستان سياوش هم مى بينيم جنبه ى عامترو مهم ترى يافت. زيرا اين پيشگويى به نوعى حوادث آينده را از جانب شاهزاده براى شاه – كه گاه به دليل ازدست دادن قدرت مى ترسيد – تضمين مى كرد. سياوش كه به دنيا مى آيد، بر اساس سنت داستان هاى شاهنامه كه در ابتداى تولد شاهزادگان به طالع بينى آنان مى پرداختند، كيكاووس پس از نام گذارى سياوش اختر شناسان را مى خواند تا طالع سياوش را بررسى نمايند.
جهاندار نامش سياوخش كرد بـــروچــرخ گردنده را بـخش كـرد
از آن كـــاو شمارد سپهر بلند بدانست و نيك و بــد و چــون و چند
ستاره بـــرآن كودك آشفته ديد غمي گشت چون بخت او خفته ديد
بــديـــد از بـــد و نيك آزار اوى بــــه يــــزدان پناهيد در كـــــار اوى(207/71-68)
همچنين كاووس از ستاره شناسان كمك مى گيرد تا اثبات كند كه دو كودك مورد ادعاى سودابه از چه كسى هستند.
هــمـه زيـــج و صلاب بــــرداشتند بـــرآن كار، يك هفته بگذاشتند
......................................... .....................................
بـــــه سودابه فرمود تا رفت پيش ستاره شمـر خواند گفتار خويش
كه اين هردو كودك ز جادو زن اند پليدند كـــز پشت اهـــريمن اند(231/435-434)
هنگامى كه پيران فرنگيس را براى سياوش خواستگارى مى كند افراسياب به پيشگويى ستاره شناسان استناد مى كند و مخالفت خود را بيان مى دارد كه :
دو ديگر كجا پيش از آن موبدان ردان و ستاره شمــر بـــخـردان
سطـــرلاب بـــرداشتندى بـه بــر همى رانـد نـدى هـمه، در به در
ا زين دو نژاده يكى شهريار بيا يد كـــه گيرد جهان در كنار
زتوران نماند بــر و بوم ورست كــلاه مــن اندازه گيرد نخست
كنون باورم شد كه او اين بگفت كه گردون گردان چه دارد نهفت(300/1493-1486)
پيران پيشگويى ستاره شناسان را رد مى كند و بر خرد داشتن تاكيد مى ورزد. او دليل ديگر خود را در ردكردن سخن ستاره شناسان «تقدير» مي داند. عاملى كه در شاهنامه هيچ كس توان مقابله با آن را ندارد. زيرا در هر صورت« بودنى خواهد بود» فردوسى در ماجراى رستم و سهراب از زبان سهراب بيان مى كند
ازين خويشتن خستن اكنون چه سود چنين بود و اين بودنى كار بود (187/ 881)
همه ى قهرمانان شاهنامه در چنگال تقدير و سرنوشت اسير هستند. تلاش و كوشش براى رهايى از چنگال تقدير بيهوده است. در مبارزه ى با تقدير نه پهلوانى كار ساز است و نه دانش و هوش. مبارزه با چرخ گردان كارى است بيهوده.
تو گيتى چه سازى كه خود ساخته است جهاندار از اين كار پرداخته است
زمــــانــــه نبشته دگــــر گــونــه داشت چنان كــــاو گــــذارد ببايد گذاشت (163/558-557)
سیاوش ماجرای آینده و آشوبی را که بر می خیزد و او کشته می شود برای پیران بازگو می کند.
ستارگان و حركت كواكب و ماه و خورشيد در ساختار شخصيت هاى داستان هاى فردوسى ( از جمله داستان سياوش) اثر مى گذارد و تقدير آنها را رقم مى زند. پيشگويى ستاره شناسان به منزله ى گره گشايى داستان هاى حماسى است. اين پيشگويى ها اگر چه منجر به آگاهى انسان از سرنوشت مى گردد اما بيانگر آن است كه فوق اين آگاهى ها عامل موثرى قرار دارد كه تقدير الهى است. از آنجا كه اين تقدير خط سير مشخصى را طى مى كند در اين راه انسان محكوم به سرنوشت است بنابراين رهايى از تقدير امكان پذير نيست و چاره انديشى در برابر تقدير الهى سودى ندارد. به همين دليل است كه سياوش تقدير خويش را كه مى داند مبارزه با افراسياب را مبارزه با تقدير مي بيند و در برابر او دست به شمشير نمى برد. او ازقبل اين تقدير را پذيرفته است.
«در بين النهرين عقيده بر اين بود كه سرنوشت انسان يكسره در دست خدايان است و جبرى مطلق بر حيات مردمان غلبه دارد كه حتى دقيقا و با ذكر جزئيات، سير همه ى حوادث زندگى مردم از قبل تعيين شده است. علاوه بر اين، اين اعتقاد هم وجود داشت كه نيروهاى فوق طبيعى كه سرنوشت ما را تعيين مى كنند قادرند و مايلند كه خواستهاى خود را به آگاهى ما برسانند و به ما يارى رسانند و از مقاصد نيروهاى پليد و مقتدر بر ضد ما جلوگيرند. بعدها اين دو باور باعث پيشرفت عظيم ستاره شناسى، ستاره شمارى و پيشگويى در بين النهرين و غرب آسيا گشت.(مهرداد بهار، 1386، 430) به دنبال مشاهده ى همزمانى هاى مختلف ميان طلوع و غروب و حركت ستارگان و جريانهايى كه روى زمين اتفاق مي افتاد مثلا وجود بارانهاى موسمى و طوفانهاى خاص و اينكه « نيروهاى آسمانى مصمم هستند كه از طريقى مقاصد خود را به اطلاع انسان برسانند اكدى ها و بابلي هاى عصر كهن به ثبت و ضبط اتفاقاتى كه در جهان ستارگان و ماه و خورشيد روى مى داد پرداختند تا به يارى آنها و آشنايى با تاريخچه ى آنها بتوانند به پيشگويى پرداخت. اين پيشگويى ها تا زمان سلوكيان دوام داشت ودرايران نيز ازعصر سلوكيان به اين سو پيوسته با امر تنجيم در پيشگويى رو به رو بوده ايم.(همان، صص 432-433) سياوش به دليل فرى كه دارد اين را از قبل مى داند و اينجا نكته ى تازه ترى را مطرح مى نمايد.
سياوش علاوه بر بدگويى يكى از عوامل مهم در اين زمينه را بخت بد مى داند و از آن مى نالد.
زگفتار بدگوی و از بخت بد چنین بی گنه بر تنم بد رسد
برآشوبد ایران و توران به هم زکینه شود زندگانی دژم
پر از رنج گردد سراسر زمین زمانه شود پر زشمشیر کین
بسی غارت و بردن خواسته پراگندن گنج آراسته
بسا کشورا کان به پای ستور بکوبند و گردد به جوی آب شور
سپهدار توران زکردار خویش پشیمان شود هم زگفتار خویش
پشیمانی آنگه نداردش سود که بر خیزد از بوم آباد دود
ازایران و توران برآید خروش جهانی زخون من آید به جوش
جهاندار بر چرخ چونین نبشت به فرمان او بر دهد هر چه کشت(311/ 1633- 1625)
در اینجا سیاوش به نکته ای اساسی اشاره می کند که تنها علت مرگ او حسادت بدگوی نیست بلکه مبارزه ی او با تقدیر و سرنوشت نیز در پشت حوادث پنهانی، به چشم می آید . تقدیری که هیچ یک از پهلوانان اسطوره و حماسه هرگز نتوانسته اند برآن پیروز شوند و در این مورد حوادث داستانی شاهنامه گویای این کشمکش پنهانی در سرنوشت قهرمانان شاهنامه نیز نهفته است. همه ى قهرمانان شاهنامه در چنگال تقدير و سرنوشت اسير هستند. تلاش و كوشش براى رهايى از چنگال تقدير بيهوده است. در مبارزه ى با تقدير نه پهلوانى كار ساز است و نه دانش و هوش. مبارزه با چرخ گردان كارى است بيهوده.
تو گيتى چه سازى كه خود ساخته است جهاندار از اين كار پرداخته است
زمانه نبشته دگرگونه داشت چنان كو گذارد ببايد گذاشت (163/558-557)
اگر چه قهرمانان در مبارزه و کشمکش با یکدیگر یکی بر دیگری پیروز می شود در مبارزه ی با تقدیر شکست از آن قهرمان و پیروزی از آن روزگار است . به همین خاطر بلافاصله سیاوش پس از بیان این نکته ی سربسته می گوید :
بیا تا به شادی دهیم و خوریم چو گاه گذشتن بود بگذریم
چه بندی دل اندر سرای سپنج چه بازی به رنج و چه نازی به گنج
کزآن رنج دیگر کسی برخورد جهاندار دشمن چرا پرورد؟(311/ 1636- 1634)
پیران از گفتار سیاوش نگران می گردد اما توجیه کار را منجر به دلتنگی سیاوش می داند.
افراسیاب برای سیاوش هدایا می فرستد و او را مخیر می سازد که هر کجا که بخواهد ساکن شود. سیاوش دست به ساختن سیاوشگرد می زند که شهری می گردد پر آوازه و افراسیاب گرسیوز را برای بازدید و چگونگی گزارش در مورد شهر و سیاوش گسیل می دارد.
ساختن این شهر حسادت گرسیوز را بر می انگیزد که پیرنگ این حسادت هم هست و از سوی دیگر هنر نمایی سیاوش در برابر گرسیوز و کشتی گرفتن او با دمور و گروی اوج این حسادت است و گرهی دیگر پنهان و خزنده در سرنوشت سیاوش که مراحل داستانی را به پیش می برد و انتظار آفرینی داستان را به بحران حقیقی و اصلی نزدیک می سازد.
دروغهای گرسیوز علیه سیاوش افراسیاب را غمگین می سازد. احساس او همانند شکاری تیر خورده است که دیگر تاب و توانی ندارد و جست و خیز صیاد را بازی پنداشته است و اینک با یاد آوری خواب، پادشاهی خود را تباه شده می بیند و برای فرار از این مهلکه به سوی مهلکه می گریزد و بلافاصله به دنبال بهانه می گردد. اگر پیران در دربار حضور داشت شاید حادثه به گونه ای دیگر رقم می خورد ولی اینک نطفه ی قتل سیاوش در ذهن افراسیاب بسته شده است و برای بارور شدن آن باید محیط را فراهم کردو این کار را گرسیوز به مرور انجام می دهد. استدلال های گرسیوز که پیرنگ حادثه هستند افراسیاب را به سوی قتل سیاوش می کشاند. به جای آنکه برای درستی و کژی این قول برهانی یابد و مثلا با فرستادن جاسوسانی وضعیت سیاوش را بررسی کند، اعتماد بیش از اندازه ی او به گرسیوز باعث می شود او را دو باره به دربار سیاوش بفرستد و گرفتاری سیاوش از اینجا شروع می شود که سیاوش نیز برای پیشبرد این جریان دست کمی از افراسیاب ندارداما به گونه ای دیگر. اعتماد بیش از اندازه ی او هم به گرسیوز دام بلا را برای او محکمتر می سازد.
این بار توطئه ای آشکار و پنهان - که سیاوش را هم ابتدائا دچار شک و دو دلی می سازد- طرح می کند و نزد سیاوش می آید. او که پیغام افراسیاب و دعوت اورا برای رفتن به پایتخت آورده است می داند با آمدن سیاوش به پایتخت نقشه اش نقش بر آب می گردد پس با طرح دلسوزانه ی خود و جاری ساختن اشک چشم، ازحوادث گذشته، شمعی را برای روشنی راه تیره و تار خود فراهم می سازدو با طرح بدیهایی از جانب تور و سلم ماجرای اغریرث را پیش می کشد و مهربانی های سیاوش و بی گناهی او را بیان کرده تا استدلال خویش را محکم سازدو از این راه سیاوش را هم می فریبد.
باز گشت ذهنی سیاوش بر تقدیر، او را دچار شک و دو دلی می سازد و او تا لحظه ی مرگ این شک و دو دلی را در درون خود دارد. گویا این کشمکش که در درون سیاوش آغاز گشته است پایانی ندارد و تا مرگ با سیاوش همراه است.
سیاوش در پاسخ به درخواست افراسیاب بیماری فرنگیس را بهانه می سازد که پیرنگی است بر نیامدن او به دربار.
فرنگیس نالنده بود این زمان به لب ناچران و به تن ناچمان
بخفت و مرا پیش بالین ببست میان دو گیتیش بینم نشست
مرا دل پر از رای و دیدار تست که کشور پر از گنج و کردار تست( 340/ 2051- 2049)
و علت نیامدن خودش را هم پرستاری از فرنگیس بیان می دارد پیرنگ هایی (تو در تو) كه كشش داستان را بالا مي برد
گرسیوز آتش خرمن افراسیاب را با دروغهای حویش شعله ور می سازد- خوب می داند سخنش زمانی تاثیر خواهد داشت که نگرانی او را همراه داشته باشد-. عجله و نحوه ی بیان گرسیوز – اگرچه در ظاهر نحوه ی بیان مشخص نیست- به صورت پیرنگی قوی تاثیر خود را بر افراسیاب می گذارد.
چو بشنید افراسیاب این سخن برو تازه شد روزگار کهن
به کرسیوز از خشم پاسخ نداد دلش گشت پر زآتش و سر چو باد
بفرمود تا برکشیدند نای همان سنج و شیپور و هندی درای
برون آمد از گنگ خندان بهشت درختی ز کینه به نوی بکشت(341/ 2071-2068)
اینک کشمکش داستان علاوه بر عملیات داستانی، در درون قهرمان و ضد قهرمان نیز آغاز گشته است. این کشمکش های ذهنی در آخرین بار آنان را روبروی هم قرار می دهدو بحران اصلی داستان را رقم می زند. سیاوش با گفتن جمله ی گرسیوز به فرنگیس کشمکش درونی خود را بیان می کند وفرنگیس با کشیدن موی و خراش دادن سرو صورت این کشمکش را آشکار می سازد.
کشمکشی که در درون سیاوش آغاز شده است با گفتگوی فرنگیس او را باز می گرداندبه نقطه ی آغاز ماجرا و راه را بر سیاوش چنان می بندد که او را همانند قهرمان تراژدی به سوی راهی می کشاند که انتخابی ندارد و این را فرنگیس بیان می کند
بدو گفت کای شاه گردن فراز چه سازی کنون؟ زود بگشای راز
پدر خود دلی دارد از تو به درد از ایران نیاری سخن یاد کرد
سوی روم ره با درنگ آیدت نپویی سوی چین که ننگ آیدت
ز گیتی که را گیری اکنون پناه پناهت خداوند خورشید و ماه( 342/ 2084- 2081)
این هشدار کلام فرنگیس است که قهرمان را در برابر مبارزه با تقدیر نگه می دارد و سرانجام فردوسی بیان می کند که از چنگ تقدیر، فراری نیست و آن کس که با تقدیر پنجه در یقه افکند، شکست خواهد خورد.
کشمکش درونی سیاوش او را آشفته ساخته است به گونه ای که روز و شب فکر او، در گیر آن است و همین درگیری ذهنی او موجب می گردد که خواب ببیند.
در داستان دو خواب هست يكى متعلق به سياوش و ديگرى افراسياب . در رويايى كه افراسياب مى بيند نمادهاى آن ها را در نمى يابد زيرا افراسياب اهريمنى هم هست بنابراين خواب را معبران تعبير مى كنند كه منجر به آشتى با سياوش و پناه بردن سياوش به دامان او مى گردد. ديگر داستان خواب خود سياوش است كه از وقايع بعدى حكايت مى كند و سرانجام سياوش بى چون و چرا تسليم تقدير مى شود و به او فلسفه ى تسليم در برابر تقدير را نشان مى دهد.
«زبان رويا چون زبان اسطوره زبانى است نمادين و رمز آلود و اين از آنجاست كه رويا و اسطوره هر دو به ناخودآگاهى در پيوندند و از آن بر مى آيند و مايه مى گيرند.»( ميرجلال الدين كزازى، 1387، 123)
در داستان سياوش اين دو خواب هست كه مي توان آ نها را خواب راست ناميد. در فرهنگهاى باستان برآن بوده اند كه خدايان اين خواب را در دل پاره اى از كسان كه به نهان بينى مى توانسته اند آينده را پيش گويند و از راز و رمزها آگه گردند، در مى افكنده اند. (همان، 96)
خواب و رويا در سياوش، بيانگر خط سير سرنوشت قهرمانان و ضد قهرمانان است و در مرگ سياوش مستقيما دخالتى ندارد اگر چه از نظر روانى خواب سياوش، او را تسليم تقدير و نهايتا بدون مبارزه تسليم افراسياب مى گرداند تا به تيغ جلاد سپرده شود.
از ابعاد پنهان داستان سياوش كه به موازات حوادث داستانى و سرنوشت سياوش كه پايانى غم انگيز و جان خراش دارد به پيش مى رود و آن را در بسترى تقديرى قرار مى دهد كه به هيچ روى نجات از آن امكان پذير نيست.همين پيش گويى در تقدير سياوش است كه او را دربرابر افراسياب بدون هيچ گونه تلاش و كوششي وادار به تسليم مى كند زيرا او معتقد و قانع مى گردد كه مبارزه با افراسياب مبارزه با تقدير است و مبارزه با تقدير بيهوده است.
خواب سیاوش و تعبیرفرنگیس نشان از آشفتگی کار دارد.از یک سو آب درخواب نشانه ی روشنی و امید است ولی آتش در کنار آن است که نشانه ی ویرانگری است. هر دو به سیاوشگرد حمله می کنند و اینک هر دو درخواب سیاوش در حالی که افراسیاب بر این آتش تیز می دمد. آشفتگی خواب، فرنگیس را نگران می سازد و می خواهد شاهزاده را دلداری دهد اما فردوسی کلام را به گونه ای انتخاب کرده است که فرنگیس هم آشفته حال است و از خداوندمی خواهد که گرسیوز به دست خاقان روم کشته شود.
به کرسیوز آید همی خواب شوم شود کشته بر دست خاقان روم(344/ 2099)
سیاوش با آنکه تصمیم به مرگ گرفته است و با دیدن خواب دوشین مرگ خویش را قطعی می داند اما دست به چاره گری می زند. آماده است و طلایه هم می فرستد اما درون آشفته ی او منتظر تمهید گرسیوز ریا کار است. پیام گرسیوز او را نا امید می سازد که پیرنگی است در پذیرفتن مرگ و سفارش به فرنگیس و ماجرای به دنیا آوردن کیخسرو و چگونگی ماجراهای بعد از مرگ سیاوش که آنها را تماما برای فرنگیس بازگو می کند و با بیان این نکته که اگر انسان هزار و دویست سال هم عمر کندباید دار فانی را وداع گوید، خود را کشته می بیند.
بحران:همان طور كه گفته شد: لحظه اى از داستان است كه كشمكش به اوج شدت مى رسد ومنجر به تصميم گيرى مى شود. در بحران داستان، قهرمان و ضد قهرمان براى آخرين بار هر کدام مناسب حال خود در صحنه ظاهر می شوند و با دیالوگ های پایانی، داستان به بزنگاه یا نقطه ی اوج می رسد.
چو یکچند ببرید راه رسید اندرو شاه توران سپاه(348/ 2154)
اوج داستان :1- نتيجه ى منطقى حوادث داستان است 2- بايد عاليترين نقطه ى علاقه و لطف داستان باشد. 3- با بحران هايى كه مقدم برآن آمده اند پيوند درخورى مناسب داشته باشد. 4- گيرا و مقنع باشد.5- خواننده تا به آن نرسيده است آن را نبيند.6- كوتاه و مختصر باشد. (يونسى، همان، 483-482)
زاویه ی دید داستان که سوم شخص و دانای کل است ذهن نگران افراسیاب را واکاوی می کند.
به دل گفت : کرسیوز این راست گفت چنین راستی را نباید نهفت( 348/ 2156)
او اندیشه ی کرسیوز را در ذهن می پروراند ولی چنان خشمگین است که سپاه اندک و معدود سیاوش را نمی بیند. سیاوش، ناگهانی جنگ با افراسیاب را جنگ با کردگار جهان می بیند که در تقدیر او بسته است- تاثير روانى خواب بر سياوش- و آن را نتیجه ی اختر بد می داند. این جبرگرایی او با آشفتگی ذهن و خیالش سازگاری دارد. می داند که حرف تاثیری نخواهد داشت اما فردوسی از زبان او آشفتگی اندیشه اش را بیان می دارد. ایرانیان که به او اعتراض می کنند تا اجازه ی جنگ یابند سیاوش اجازه نمی دهد و آن را در برابر پیمانی که با افراسیاب پیمان شکن بسته است ننگ و خسران می بیند.
سیاوش چنین گفت کاین رای نیست همان جنگ را مایه و پای نیست
به گوهر بر آن روز ننگ آوریم که پیش خسر هدیه جنگ آوریم
مرا چرخ گردنده گربی گناه به دست بدان کرد خواهد تباه
به مردی مرا زور و آهنگ نیست که با کردار جهان جنگ نیست
چه گفت آن خردمند بسیار هوش که با اختر بد به مردی مکوش(349- 348/ 2168- 2164)
«شاهنامه از انديشه هاى زروانى گرانبار است و سياوش در پايان كار مردى«زروانى» است. اعتقاد به گردش روزگار و تقدير كورى كه از حركت زمان مطلق مى زايد و بيهودگى تلاش آدمى و رفتار سياوش در برابر گرسيوز و افراسياب، در خور « زروانى» معتقد است( شاهرخ مسكوب، 1357، ص59)
او قبل از وقوع حادثه ی نهایی به استقبال مرگ رفته است و خود را کشته می بیند و این کشته شدن و آشفتگی روانی او از ظاهر تلاش او آشکار است که خود پیرنگی است بر حالت او.
چنین گفت از آن پس به افراسیاب که ای پر هنر شاه با جاه و آب
چرا جنگ جوی آمدی با سپاه؟ چرا کشت خواهی مرا بی گناه؟
سپاه دو کشور پر از کین کنی زمان و زمین پر زنفرین کنی(349 / 2171- 2169)
البته پاسخ افراسیاب را گرسیوز می دهد و با این جملات وضعیت گرسیوز (ضد قهرمان) درگرهگشایی تا اندازه ای روشن می گردد.
فاجعه رخ مى دهد. فاجعه دگرگونى ناگهانى موقعيت است كه گره حادثه را مى گشايد. افراسياب كه تحت تاثير ياوه گويى هاى گرسيوز قرار گرفته است بي درنگ فرمان مى دهد سر از تن سياوش جدا كنند.( پژوهشنامه زبان و ادبيات فارسى، همان، ص30)فرمان افراسیاب صادر و کشتار آغاز می گردد. ایرانیان کشته می شوند و سیاوش مجروح و زخمی از پشت اسب می افتد و گروی زره دستان او را می بندد و فردوسی با این صحنه وضعیت روحی و اخلاقی گروی زره را باز گشایی می کند.
فرمان افراسیاب بر کشتن سیاوش در جایی که گیاه نروید پیرنگی است از نگرانی او از آینده ی این خون که ممکن است شاهدی باشد بر بی گناهی سیاوش و انتقام باز ماندگان او از افراسیاب.
چنين گفت سالار توران سپاه كه اندر كشيدش به يك روى راه
كنيدش به خنجر سر از تن جدا به شخى كه هرگز نرويد گيا
بريزيد خونش برآن گرم خاك ممانيد دير و مداريد با ك (350/ 2188-2186)
پیلسم برادر پیران آخرین روزنه ی امید سیاوش به زندگی است که با سخنان حکیمانه ی خود می خواهدجلوی فاجعه را بگیرد اما این فاجعه مبارزه ی قهرمان با تقدیر خویش نیز هست.
در این بحران اگر چه قهرمان و ضد قهرمان در آخرین صحنه روبروی یکدیگر قرار گرفته اند و بزنگاه قطعی داستان است اما لایه ی درونی داستان مبارزه ی سیاوش با تقدیراست.
سياوش مظلومانه كشته مى شود اما حيات او در آيينى به نام «سوگ سياوش» در پيش از اسلام زنده مى شود. « سياوش وقتى گياه خدا مى شود مرگ او با سوگوارى همراه است و زايش ديگر باره ى او در بهار با جشن و سرور همراه مى شود و نوروز ايرانى و جشن بهارى به گونه اى راه به نيايش گياه خدايان دارد و سبزه اى كه در پاى سفره ى هفت سين مى گذارند به گونه اى با يادمان گياه خدايان پيوند دارد.( جان راسل هنيلز، 1383، 330)بسيارى از پژوهندگان زادگاه اسطوره ى سياوش را خوارزم باستان مى دانند.( همان 328) همچنين محل گور سياوش را در دروازه ى شرقى بخارا يا دروازه ى كاه فروشان مى دانستند و هر سال در هنگام نوروز مردى در آنجا خروسى قربانى مى كرد.( همان، 336) خروس پرنده اى است كه براى خورشيد قربانى مى شود و با آيين مهر و نيايش خورشيد پيوند دارد.( همان، 330) « مردمان بخارا را در كشتن سياوش نوحه هاست .چنان كه در همه ى ولايت ها معروف است و مطربان آن را سرود ساخته اند و قوالان آن را گريستن مغان خوانند و اين سخن زيادت از سه هزار سال است (نرشخي، ابوبكر، 1352، ص24) همچنين يكى از سى لحن باربد «كين سياوش» نام دارد. اهل بخارا را بر كشتن سياوش سرودهاي عجيب است و مطربان آن را كين سياوش گويند. نظامى در خسرو شيرين از اين الحان نام برده در مورد كين سياوش گويد:
چو زخمه راندى از كين سياووش پر از خون سياووشان شدى گوش(نظامى گنجوى ، 1370، ص129) «در آيين هاى كهن سياووش را به شكل اسب ترسيم مى كردند. اين اسطوره در كهن ترين شكل خود از دو نهاد متاثر است:
1- اتكا بر توتم اسب ، سياوش نخست نريان يا اسب سياه و بعد دارنده ى اسب سياه است.
2- سياووشان متاثر از اسطوره ى مرگ و زندگى ديگر بار و خزان سياوش با مرگ وى و بهار او با تولد گياهى كه از خون او مى رويد و تولد كيخسرو بعد از مرگ اوست. رفتن سياوش با اسب به درون آتش خزان وى و زنده بيرون آمدن او از آتش، بهار اوست.( جان راسل هلينز، همان، 331) اسطوره ى سياوش چون گياه خدا به عصر نوسنگى بر مى گردد . يعنى دوره ى اعجاز گياه و رويش و ناپديد شدن گياه و پيدايى شگفت آور گياه در فصل بهار.(همان، ص330)
نتيجه گيرى:
هنر فردوسى در داستان سياوش، پرداختن به شخصيت هايى است با چهره ها و رفتار هاى متناقض. او در چنين داستانى با همه ى هنرمندى و فريبكاريى كه نيروى اهريمنى، خواسته و ناخواسته براى در تنگنا قرار دادن سياوش كه قهرمان فضيلت هاى اخلاقى است دست به دست هم مى دهند ناتوانى آنها را در برابر ايستادگى اخلاق و وفادارى به پيمان و ترس از گيهان خديو به گونه اى ترسيم مى كند كه ناچار براى از بين بردن اين قهرمان بي رقيب، بايد از نيروهاى فوق بشرى كمك گرفت و چه نيرويى برتر از نيروى تقدير و سرنوشت قرار دارد؟!
اين تقدير و سرنوشت است كه سياوش را به كشمكش و مبارزه با او قرار مى دهد و سرانجام به شكستش مى كشاند و زمينه ى نگون بختى او را فراهم مى آورد. سياوش در خلال داستان نشان مى دهد كه در نبرد و كشمكش با نيروى انسانى ( انسان با انسان) پيروز است. پس بايد در برابر او نيروى تقدير و سرنوشت قرار گيرد تا مرگ او را به عنوان يك قهرمان اخلاق و تراژيك به جهانيان معرفي كند.
والسلام
2- کشمکش ها به دو گونه پیش می رود یکی کشمکش های داستانی ست که قهرمانان داستان با یکدیگر دارند و دیگر کشمکشهای درونی قهرمانان و دیگر شخصیت های داستانی است كه اين كشمكش
گاه به مبارزه با تقدير كشيده مي شود.
- پیرنگ در اصل بیان « چرایی» یک حادثه یا اتفاق است[1]