به نام خدا
بیت آغازین شاهنامه
هر ایرانی آشنا با شعر و هر فرهنگ دوستی با بیت آغازین شاهنامه آشناست. این بیت زیبا از یک سو سنگ بنای کاخ شاهنامه است و از سوی دیگر یاد آور کتاب های مقدس و بزرگ در دین های آسمانی است. کتاب مقدس زردشتیان، اوستا، تورات یهودیان، مزامیر داوود، انجیل های چهارگانه و قرآن مجید، همه با نام خداوند شروع شده اند.
در تمام کتابهای غیر مقدس هم، سرآغاز بحث، بیانگر اندیشه و تفکر و مبانی فکری شاعر و نویسنده است برای آنچه که می خواهد بیان کند. بنابراین سرآغاز کتابهای مختلف را می توان چکیدة آن کتابها دانست که در متن اصلی مورد شرح و تفسیر واقع شده اند. شاهنامة فردوسی نیز یکی از آنهاست و اگر به دقت بنگریم شاهنامه تفسیر و تحلیل بیت آغازین آن است. و ما در اینجا به دنبال اثبات این نکته هستیم که شاهنامه تحلیل و تفسیر بیت اول است.
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند جان و خرد که فردوسی کتاب خود را با آن آغاز کرده است در سرتاسر شاهنامه جریان دارد چه مستقیم در مکاتبات و نامه نگاری ها و خواستن ها و چه غیر مستقیم که در رفتار و کردار قهرمانان ظهور می کند.
فردوسی از آنجا که مسلمان و معتقد به دین است می داندکه( « کُلُ اَمرِ ذی بالٍ لَم یَبدَا فیهِ بسم الله فَهُوَ اَبتَرِ» هرکار مهمی که با نام خداوند آغاز نشود ناقص است.)
نکته ای که در اینجا جای گفتن دارد این است که اندیشه حاکم بر سرتاسر شاهنامه اندیشه ای دو بنی است که بر مینای آیین زرتشتی به صورت دو نیروی خیر و شر بروز کرده است. بنابراین در نامه نگاری هایی که از جانب نیروهای خیر (ایرانیان) انجام می گیرد این اندیشة اعتقادی جریان دارد اما در نامه نگاریهای نیروی شر یا جبهة وابسته به شر چنین نیست. مثل محضر نویسی ضحاک. نامه های سلم و تور به فریدون و ...
در بیت آغازین شاهنامه پنج واژة کلیدی وجود دارد. نام. خداوند. جان. خرد. و اندیشه
اما توضیحات این نام ها
الف ) نام
حضرت آدم که در ابتدای خلقت بر فرشتگان برتری می یابد به ظاهر از همین راه است. او« اسماء» را آموخت و آن را بر فرشتگان عرضه کرد. در شاهنامه موجودیت و هستی هر پدیده، قهرمان و فرد با نام پیوند دارد. این نام معمولا مناسب خویشکاری خویش و بر اساس رفتار و عمل انسانی انتخاب می شود.( نامگذاری سلم و تور و ایرج پسران فریدون هنگامی که از خواستگاری دختران شاه یمن باز می گردند نمونه ای از اینهاست. و همچنین نامگذاری سهراب توسط تهمینه مطابق رفتار و عمل سهراب.
چو خندان شد و چهره شاداب کرد ورا نام تهمینه سهراب کرد
در شاهنامه صاحب نام باید که بتواند به معنای حقیقی نام خود دست یابد. یعنی اسمی که برای او انتخاب شده است با مسمی باشد. نامدار( صاحب نام) باید تمام تلاش و کوشش خود را در راه رسیدن به کمال حقیقت انسانی به کار بندد تا نامی با مسمی بیابد و آن گاه که چنین نامی یافت از آن حفاظت کند زیرا شخصیت و هستی او به این نام وابسته است. در نگاهی گذرا که من به شاهنامه داشته ام نام در این معانی جلوه یافته است.
- به معنی مصطلح خود نام یا اسم
دلیری کجا نام او اشکبوس همی برخروشید بر سان کوس
یا سیامک بدش نام و فرخنده بود کیومرث را دل بدو زنده بود
- آن مشهوریت و معروفیتی که شخص در طول سالیان دراز زندگی خویش از راه تلاش و کوشش و دلاوری در میدان جنگ یا مبارزه با نفس و یا راه های دیگر به دست آورده است و با آن مشهور گشته است و حفظ آن برای او مهم است. چه، گاه برای حفظ آن جان را که موهبتی الهی است برای حفظ یا به دست آوردن آن به خطر می اندازد.
رستم، اسفندیار، گشتاسب، گودرز، و گیو و پیران ویسه و دیگران هر کدام چنین اند. گرچه این شهره شدن ممکن است از طریق خیانت و یا ناجوانمردی فراهم گردد. شغاد برادر ناجوانمرد پیلتن در مورد کشته شدن و توطئه علیه او می گوید:
بسازیم و او را به دام آوریم به گیتی بدین کار نام آوریم
- اعتبار و آبرو که معمولا واژة «نام و ننگ» در این مورد در شاهنامه به کار رفته است
بسی نامدار از پی نام و ننگ بدادند برخیره سرها به چنگ
این اعتبار و آبرو برای پهلوان حقیقی با هدفی ایزدی همراه است. او میل و آرزوی خود را به کناری می گذارد و جان فشانی می کند تا اعتباری که به دست می آورد ایزدی و پایدار باشد.
چنین داد پاسخ که من کام خویش به خاک افکنم بر کشم نام خویش
بهرام پسر گودرز که تازیانه اش در میدان جنگ گم شده برای یافتن آن به میدان باز می گردد زیرا نام او بر تازیانه حک شده است اگر این تازیانه به دست دشمن بیفتد همة اعتبار و آبروی کسب شدة او از میان می رود. پس به میدان باز می گردد تازیانه را می یابد و سرانجام در چنین راهی کشته می شود.
رستم برای حفظ همین نام و اعتبار است که شوربختی دنیا و آخرت را می پذیرد و با کشتن اسفندیار دست به اسارت او نمی دهد. او به اسفندیار می گوید:
به دیدارت آرایش جان کنم همه هر چه گویی تو فرمان کنم
مگر بند کز بند عاری بود شکستی بود زشت کاری بود
نبیند مرا زنده با بند کس که روشن روانم بر این است و بس
و سرانجام در پایان مرگ غم انگیز اسفندیار می گوید:
که گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند
و چون اسفندیار این خواستة او را نمی پذیرد، تیر گزی را که به سفارش سیمرغ در آب رز پرورش داده بود در کمان می گذارد و به زندگی اش خاتمه می دهد.
بزد راست بر چشم اسفندیار سیه شد جهان پیش آن نامدار
خم آورد بالای سرو سهی از او دور شد دانش و فرهی
اما نام همین گونه به دست نمی آید. باید برای به دست آوردن آن « هنر» داشت. هنر در شاهنامه به دو شکل بروز می کند.
1 – یکی وراثتی که در اصل و نژاد و نسب پدیدار می گردد و آن را موهبت ایزدی می دانند.
نخست آفرین کرد بر دادگر کزو دید نیرو و فر و هنر
2- هنر اکتسابی است که پهلوان شاهنامه بر اثر توانایی و تمرین و ممارست و مهارت، آن را به دست می آورد.
هنر سیاوش که مورد حسد گرسیوز برادر افراسیاب قرار می گیرد و خود افراسیاب و تورانیان را به شگفتی وا می دارد، از این نوع هنر است. زیرا او هم اصل و نژاد، هنر موروثی و هم توانابی و مهارت، هنر اکتسابی، را دارد.
پیران ویسه در تعریف سیاوش نزد افراسیاب می گوید:
هنر با خرد نیز بیش از نژاد زمادر چنو شاهزاده نزاد
و افراسیاب در میدان بازی به سیاوش می گوید که هنر خویش را نشان دهد که تورانیان نگویند انتخاب افراسیاب نا بجا بوده است.
هنر بر گهر نیز کرده کذر سزد گر نمایی به ترکان هنر
همچنین کیخسرو به گودرز کشوادگان می گوید:
ترا با هنر گوهر است و خرد روانت همی از تو رامش برد
ب) خداوند
در شاهنامه واژة خداوند 210 بار به کار رفته، با سه معنی شاخص یکی به معنی «الله» آفریننده، خالق و مترادفات آن
- نخست از جهان آفرین کرد یاد خداوند خوبی وپاکی و داد
یکی بنده ام با تنی پر گناه به پیش خداوند خورشید و ماه
- به معنی صاحب
دگر آفرین بر فریدون برز خداوند تاج و خداوند گرز
گروهی خداوند بر چارپای گروهی خداوند کشت و سرای
- به معنی پادشاه که در اصل همان صاحب است منتهی صاحب مردم و کشور
چوخون خداوند ریزد کسی به گیتی درنگش نباشد بسی
پ) جان
بخشش خداوندی است به موجودات و آنچه در شاهنامه آدمی را از جمادات مشخص می سازد. فردوسی در بسیاری جاها منظورش از جان روح و روان است. آن روحی که بر اساس آفرینش انسان، خداوند در آدم دمید.« نَفَختُ فیهِ مِن روحی»پس آدمی در شاهنامه موجودی است الهی.
جان به معنی عام آن نیز از دیدگاه فردوسی عزیز است حتی اگر متعلق به موری باشد.
میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است
پهلوان شاهنامه از دلاوری و تدبیر خویش استفاده می کند و هیچ گاه ابتدائا به موجودی جاندار آسیب نمی زند حتی موجود جاندار شررسان. جان موجودات و انسان ها در این موارد برای پهلوان یک سان است. این جان که حیات معمولی یک فرد است ارزمند است ولو شاهزاده باشد یا یک انسان معمولی.
کشیدند شان بسته و خسته خوار به جان خواستند آن زمان زینهار
یا بزد بر سر خسرو تاجدار از او خواست ایرج به جان زینهار
جهانا بپروردیش در کنار وزان پس ندادی به جان زینهار
ت) خرد
« دقیقا نیم بیت نخستین بیت اول شاهنامه، ترجمة این عبارت است که در آغاز همة نوشته های مینوی پیش از اسلام آمده است. « پَت نامی داتار اوهَرمَزد» یعنی به نام دادار اورمزد. در معنی ، اهورا به معنی دارنده، هستی و جان و مزدا به معنی دارندة منش، خرد و اندیشه» و داتار یعنی، خداوند که به معنی دارنده و صاحب است. پس اهورا مزدا یعنی ، دارندة جان و خرد و فردوسی سخن خود را با نام خداوند جان و خرد آغاز می کند.» ( علیقلی محمودی بختیاری)
در شاهنامه این دو نعمت الهی انسان را از سایر موجودات دیگر جدا می کند. این دو نعمت الهی، جان و خرد تنها وسیلة شناخت انسان است.
جان در نظر فردوسی گاه همان روان و روح است . آنکه خداوند می فرماید: « نَفَختُ فیهِ مِن روحی.» با این وسیله است که مسیر حرکت انسان به سرچشمة اصلی حقیقی آشکار می گردد و خرد، آن نعمت وبرترین نعمتی که با داشتن آن انسان به سوی کمال رهنمون می گردد. خواجه عبدالله انصاری در مقدمة مناجات نامه اش می فرماید:
«خدایا! آن را که عقل دادی چه ندادی و آنکه را عقل ندادی چه دادی؟!» ( مناجات نامه)
خرد با اندیشمندان بزرگی مثل رودکی به شعر راه می یابد. و در اندیشة فردوسی آن نیروی الهی است که انسان با کمک آن می تواند از جان و نام خویش محافظت نماید. خرد ابزار آدمی است در ارتباط با خودش و بیرون از خودش. خرد عطیة الهی است که خداوند مناسب هر شخص از این تجلی خویش بدو عطا کرده است. به همین دلیل هم هست که هیچ کس در بهره وری از این عطیة الهی خود را کمتر از دیگران نمی داند.
در اوستا راجع به خرد آمده است:« سرانجام خرد توست که نیک و بد را از یکدیگر جدا خواهد کرد.» ( دوستخواه) ارزش خرد حتی در صبحدم حیات آدمی آشکار است. هرمزد آن هنگام به مشی و مشیانه گفت:« که مردم اید پدر و مادر جهانیان اید. شما را با برترین عقل سلیم آفریدم. جریان کارها را با عقل سلیم به انجام رسانید. اندیشة نیک اندیشید. گفتار نیک گویید. کردارنیک ورزید. دیوان را مستایید.» (بهار، 1386: 177)
یکی از اندیشمندانی که در مورد فردوسی سخن گفته است می گوید: « فردوسی هر واژه ای را که بخواهد برجسته سازد و اهمیت آن را بیان کند ، در قافیه قرار داده است. بنابراین، خرد هم دربیت اول و هم اولین قافیه قرار گرفته است و این اهمیت آن را از دیدگاه فردوسی بیان می کند.
کیخسرو در تعریف از گودرز کشوادگان می گوید:
ترا با هنر گوهر است و خرد روانت همی از تو رامش برد
سرمایة توست روشن خرد روانت همی از خرد برخورد
همنشینی این کلمات در بیت آغازین شاهنامه ، فلسفة فکری و دینی فردوسی را پایه گذاری کرده است. او با کنار هم نهادن این واژگان می خواهد بیان کندکه خداوند انسان را خلق کرد تا او را وهستی را بشناسد.( کُنتُ کنزاً مَخفیَاً فََاحبَبتُ اَن ا ُعرَف فَخَلَقتُ الخَلقَ لَکَی اُعرف)
در لایةپنهان این بیت، تنها قهرمان شاهنامه و هستی، «خداوند جان و خرد» است و اگر قهرمانان دیگر بخواهند نام پهلوانی خویش را حفظ کنند باید به او تاسی کنند. نکتة دیگری که در این عبارت «خداوند جان و خرد» نهفته است این است که او علاوه بر دارندگی خرد، بخشندة خرد نیز هست که سنایی در مقدمة مثنوی حقیقه الحقیقه بر آن تاکید دارد.
ای درون پرور برون آرای وی خرد بخش بی خرد بخشای (سنایی،)
در شاهنامه خرد و دانش همراه یکدیگرند و این دو رکن اساس موفقیت و پیروزی انسان هاست. این دو رکن یاری دهندة انسانها به سوی کمال حقیقت هستند. در شاهنامه بزرگی و سربلندی انسان هم به تقدیر و سرنوشت الهی وابسته است و هم به کوشش و تلاش انسان ها و هرگاه این دو توام و همراه شوند رستگاری و سرافرازی انسان تضمین شده است اما دوام آن نیاز به محافظت دارد. در اندیشة باستانی ایرانی، خرد به دو نوع مقدس و خبیث تقسیم می شود. این دو نیروبر اساس اندیشة دو بنی شاهنامه از آغاز، همزاد و توامان بوده اند. در شاهنامه خرد در چند شکل بروز می کند:
- معنای عام و مستقیم خرد که در شاهنامه گاه مترادف « هوشیاری» و گاه «روان در تن» و گاه آن را به عنوان «نتیجة هنر» می نامد. در داستان گفتگو میان فرستادة قیصر و خردمندان در بار بهرام به تعابیر گوناگون خرد پرداخته شده است. که به دلیل تنگی وقت از آن می گذرم . فرستادة قیصر هفت سوال طرح کرده است که سوال آخر آن این است:
سوال چه چیز آنکه نامش فراوان بود مر او را به هرجای فرمان بود
پاسخ خرد دارد ای پیر بسیار نام رساند خرد پادشا را به کام
یکی مهر خوانند و دیگر وفا خرد دور شد دور ماند و جفا
زبان آوری راستی خواندش بلند اختری زیرکی داندش
گهی بردبار و گهی راز دار که باشد سخن نزد او پایدار
پراگنده این است نام خرد از اندازه ها نام او بگذرد
تو چیزی مدان کز خرد برتر است خرد بر همه نیکوییها سر است
خرد جوید آگنده راز جهان که چشم سر ما نبیند نهان ( شاهنامه،)
- مترادف های خرد در شاهنامه
مهمترین این مترادف ها، داد، فر، دانش و میانه روی است.
* در اندیشة فردوسی خرد و داد ملازم و همراه یکدیگرند و اگر خوب دقت کرده شود اندیشة فردوسی در شاهنامه تنها ایجاد «داد» از راه خرد است.
*فر که تایید الهی را به همراه دارد جزو ویژگیهای شخص شاه است. همگان می توانستند آن را بیابند و به آن دسترسی پیدا کنند اما دارندة فر همیشه صاحب آن نبود. به گونه ای که ممکن بود با بیرون آمدن از خویشکاری خویش یا شکست و کار ناشایستی آن را از دست بدهد همانند جمشید وکاووس.
*در شاهنامه دین و معنویت یاریگر خرد است. و آن را در داستان بهرام گور می بینیم. در داستان بهرام گور وقتی موبدان و روان شناسان سخن و پیشنهاد او را در مورد پادشاهی و برداشتن تاج شاهی از میان دو شیر و تهدید بهرام را می شنوند
به ایران رد و موبدان هرکه بود که گفتار آن شاه دانا شنود
بگفتند کاین فره ایزدی است نه از راه کژی و نابخردی است
نگوید همی یک سخن جز به داد سزد گر دل از داد داریم شاد( حمیدیان، ج7، صص 299-300)
بهرام کسی را لایق شاهی می داند که دادگر باشد و خود به این امر معترف می گردد.
جهان را بدارم به رای و به داد چو ایمن کنم باشم از داد شاد
دهم داد آن کس که او داد خواست به چیزی نرانم سخن جز به راست
براین، پاک یزدان گوای من است خرد برزبان رهنمای من است( حمیدیان، همان، ص299)
*خرد و دانش نیز ارتباط نزدیکی دارند به گونه ای که فردوسی آنان را لازم و ملزوم یکدیگر می داند. در ابتدای پادشاهی هرمزد شاپور می گوید:
خرد همچو آب است و دانش زمین بدان، کاین جدا و آن جدا نیست زین ( همان، 202)
*و در مورد میانه روی اردشیربابکان در اندرز به مهتران پنج سخن می گوید و آنگه بر پنج سخن خویش اندرزی تازه می افزاید و می گوید:
بگویم یکی تازه اندرز نیز کجا برتر ازدیده و جان و چیز
خنک آنکه آباد دارد جهان بود آشکارای او چون نهان
میانه گزینی ، بمانی به جای خردمند، خوانند وپاکیزه رای( همان، ج7، 182)
و این نشان می دهد که ادامة حیات خردمند، در میانه روی است.
- تقابل خردمندی و بی خردی یا تقابل خردمندان و بی خردان
برای این کار باید اعمال و کردار و کارهای خردمندان و بی خردان را در شاهنامه نگاه کرد. این ویژگی در شاهنامه مطلق نیست و با توجه به شرایط و زمان و مکان تغییر می یابد. مثلا پیران ویسه افراسیاب را خردمند می داند و عمل داستانی کشته شدن سهراب به وسیلة رستم عملی نابخردانه دیده می شود
- خرد و اضداد آن در شاهنامه
در سرتاسر شاهنامه چه مستقیم و چه غیر مستقیم به مخالفان خرد اشاره شده است. این مخالفان را فردوسی «دیو» می نامد و در داستان بوزجمهر حکیم آنان را بیان می کند و می شمارد.
آز، نیاز، خشم، رشک، ننگ، کین، سخن چینی، نفاق و دو رویی، ناپاک دینی و ناسپاسی . مهمتر و سخت تر از این دیوها دیو آز است که به معنی فزون خواهی و بیش طلبی است.
خرد در اندیشة فردوسی همان نیروی باستانی است که به کمک آن می توان خوبی را از بدی و اهورایی را از اهریمنی بازشناخت اما این خرد در وجود آدمی محدود است و او برای رسیدن به کمال ناچار به نیرو و دریافت دیگری است که او را کمک کند و این نیرو، معنویت و دینداری است.
اردشیر بابکان به زیر دستان خود می گوید:
دل آرام دارید بر چار چیز کزو خوبی و سودمندی است نیز
یکی بیم و آزرم و شرم خدای که باشد ترا یاور و رهنمای( همان،ج7، 183)
ترس از خدا. شرم و حیا داشتن ، وشرمندگی از گناه در حضور خداوند و یاری خواستن از او
انسان شاهنامه با کار و کوشش و به کار گرفتن خرد، گره کارها را می گشاید و چون به بن بست می رسد به سوی پروردگار پناه می برد. این نوع دریافت و شناخت از دیدگاه روانکاوی نیز تایید شده است و انسان را به سوی کمال رهنمون می سازد.
در شاهنامه، پادشاه برخوردار از «فر» فرمانروایی او تا زمانی مشروعیت دارد که با مردم و اطرافیان با داد و خرد و مردم دوستی رفتار کند. از همان روز که پادشاه ستم و بیداد شروع کند یا بیخردی و هوسبازی به کار گیرد و از وضع مردم بی خبر شود این «فره» از او دور شده و روزگار عزت و سربلندیش از او دور خواهد شد. همان طور که اشاره شد جمشید و کاووس نمونه ای از این پادشاهان هستند که به دلیل نابخردی، فر از آنان دور می گردد.
چنان دان که بیداد گر شهریار بود شیر درنده در مرغزار( همان، ج7، 184)
حتی نیت ستم در ذهن پادشاه اثر خویش را داراست.
در مهمانی بهرام گور در خانة« زن کم سخن» وقتی بهرام از زبان زن می شنود که سربازان او به مردم ظلم و ستم می کنند و تصمیم به درشتی و ستم می گیرد زن که برای دوشیدن گاو می رود پستان گاو را خشک از شیر می یابد، آنگاه به شوی خویش می گوید:
چنین گفت با شوی کای کدخدای دل شاه گیتی دگر شد به رای
ستمکاره شد شهریار جهان دلش دوش پیچان شد اندر نهان
و وقتی شوهر اعتراض می کند که دایم فال بد می زنی و سخنان بیهوده می گویی ، زن می گوید:
چنین گفت زن کای گرانمایه شوی مرا بیهده نیست این گفت و گوی
چو بیدادگر شد جهاندار شاه زگردون نتابد ببایست ماه
به پستانها در شود شیر خشک نبوید به نافه درون نیز مشک
زنا و ربا آشکارا شود دل نرم چون سنگ خارا شود
به دشت اندرون گرگ مردم خورد خردمند بگریزد از بی خرد
شود خایه در زیر مرغان تباه هر آنگه که بیدادگر گشت شاه
با همة این ویژگیها خرد ورزی هرگاه در کنار دینداری ناب قرار می گیرد راهنماست و گرنه خردورزی تنها، نوعی شیطنت اهریمنی هم همراه دارد. نمونة آن دژخردان و بد اندیشان است و این افراد که درجامعه زندگی می کنند گاه چهرة دینداری هم دارند ولی به دلیل خوی اهریمنی از این دژ خردی استفاده می کنند. دو نمونة بارز آن در شاهنامه که دو جوان دلاور را به کام مرگ می فرستند گشتاسب و افراسیاب هستند. گشتاسب در فرستادن اسفندیار و کشته شدنش به دست رستم از جبهة ایرانیان و افراسیاب با فرستادن سهراب به نبرد ایران و کشته شدنش به دست رستم از جبهة انیرانی این دژ خردی خویش را آشکار می سازند.
خرد ورزی و خردمندی در شاهنامه مخصوص مردان نیست. زنان شاهنامه نیز از این خردورزی دینی بهره مندند. فرنگیس و جریره و تهمینه ورودابه و کتایون از زنان غیر ایرانی هستند که دارای خرد و دین هستند و از نمونه های ایرانی آن ، سرآمدشان، فرانک ، مادر فریدون است که در نابودی ظلم، خود را به آب و آتش می زند و گاه فرزند را از خود دور می کند و گاه به کوه و آب پناه می برد تا جان او را برای نابودی ظلم حفظ نماید و رسالت خویش را در اجرای عدل و داد به انجام برساند.
فردوسی پایة کاخ بلند خویش را بر این پنج نام می گذارد و با نام پنج تن به شاهنامة خویش تفال می زند تا نام و اندیشة خود را که جهانی بر پایة خرد ورزی و داد است، بنیان گذاری کند تا آیندگان در بنای کاخ حکومت خویش، از دستان او کمک گیرند و او را و اثرش را جاویدان سازند.
به نام خداوند جان و خرد کزین بر تر اندیشه برنگذرد
و این برداشتی سریع و تند از نگاهی گذرا به شاهنامه که تقدیم گردید.
آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید( مولانا،
درود و دو صد بدرود
16/2/ 92
ساعت 2 بامداد
بروجن